ریزشِ نور

فصل رهایی بود. هست هنوز؟ روزها و شب‌ها به انتظارِ ابر و باران نشسته بودم. سکوت بود و نور. و گاه‌گاهی بادی از میانِ دو پنجره‌ی بازِ خانه می‌گذشت. می‌گذرد؟ سپس زمانی کوتاه، ابر را و باران را فراموش کردم. ابری در من باریده بود. و برکه‌ای جاری شده بود. زمانی کوتاه بود و بعد تنها حفره‌ای مانده بود در من. ردی از برکه‌ای پرنور. ابر نیست. و باران نیست. و برکه نیست. پس خودم را به آفتاب سپردم و به نور. نگاه کن که خط‌های موربِ نور چگونه پوستم را نوازش می‌کنند. انگشتانم خطوطِ کوتاه و بلند نور را دنبال می‌کنند. تارهای باریکِ روی پوستم را با خطوطِ باریکِ پیچ‌دارِ سرانگشتانم لمس می‌کنم. رها و آرام، و در سکوت، به دنبالِ خطوطِ نور می‌روم. و تمامِ خطوطِ نور به زهدانِ تهی از باروری‌ام می‌رسند. بارور بودم؟ دستانم را کاسه‌ای می‌کنم و فرو می‌برم. ببین که چگونه نور از شیارهای میانِ انگشتانم فرو می‌ریزد. ابری در من نباریده بود؟ تمامِ وجودم را میلی سرکش به باروری در خود فرو برده.

Leave a comment