پاییز یکهو نیامد. آرام آرام میآید. آرام آرام شیدا میکند. برخلاف همیشه. برخلاف سالهای قبل. دیروز کمی پاییز بود. امروز کمی کمتر. ابری نیست هنوز. تاریکی هست. نه تاریکی ابر اما. تاریکی ابر چیزیست شبیه به همین تصویر. سایه روشن دارد. هم تاریک است هم روشن. نه تاریک است نه روشن. با جنونی آرام. آرام شیدا میکند. مثل همین تصویر. مثل همان کلمات. کلماتِ شاعر. زیبایی در آرامش. آرامش در تاریکروشن: چگونه هر گیاهی که نوازش میکنی، از هراس تهی میشود؟ و حق با شاعر است. این روزها آرام آرام از هراس تهی میشوم. آنطور که پاییز آرام آرام لمسم میکند و من آرام آرام از هراس تهی میشوم. تهی از هراس، و سرشار از نیاز. سرشار از نیازی بیهراس و آرام. و حق با شاعر است: باید رها بود. در این آخرین پاییز قرن. رهایی در جنون و نیازی معلق و وهمآلود. پاییزی شبیه به همین تصویر. موسیقیِ وهمانگیزِ ما، جاری در دریای آبی، با ابرهایی تاریک، نیازی معلق در رهایی، تنهایی آرام در لمسِ بیهراسِ سرانگشتانی مجنون، لوتوسی که در تنانگی ما آرام و بیپروا نطفه میبندد. آرام آرام لمسم کن. آرام آرام شیدا میشوم. در زیباترین باروری جهان.
