نوید

یکی کشته شد. امروز. که هنوز لابد سپیده نزده بوده. خوابم. خوابی عمیق، و خواب می‌بینم. ساعت چهار و بیست دقیقه‌ی نیم‌شب. صدای پاهاشان می‌آید. لخ‌لخِ …

ماموران خیرگی به تماشای پایان

یک سال گذشته و من که همه چیز و همه کس رو فراموش می‌کنم، همیشه تو رو به خاطر دارم. بعد از تو حتا من هم، منِ هفت پشت غریبه هم، دیگه هیچ خواب شیرینی ندیدم. بعد از رفتن مامان هم دیگه هیچ خواب شیرینی نبود. نه حتا بیداریِ شیرینی. و بیست و هشت سال و شش ماه گذشته و هنوز من بین همه‌ی این کابوس‌ها سرگردونم. زهر رفتن تو همیشه با من می‌مونه؛ با منِ هفت پشت غریبه. اسم تو وعده‌ی خواب‌های شیرین ما بود… کاش تو مونده بودی، مامان مونده بود و من گم می‌شدم توی آغوشش و تو هنوز هفت پشت غریبه بودی برای من. اینجا با اینکه مرگ از هرجایی بهمون نزدیک‌تره اما آدم‌ها همیشه آغوش‌هاشون رو نگه می‌دارن برای بعد از مرگ .

Leave a comment