نیمه‌ی تاریک، نیمه‌ی روشن

یک طرف جنگل و طرف دیگر دریا. هر دو اما بی‌که خزانی داشته باشند. یکی همیشه سبز و دیگری همیشه آبی. آبی‌تر از آبی. زن در مرزِ میان جنگل و دریا ساکن است. با دری در میان. یک قدم به دریا. یک قدم به جنگل. آسمان اما، ماه‌هاست از تابستان رهایی ندارد. تابستانی بی‌پایان. زن در آستانه به انتظار سیاهیِ ابرها قدم می‌زند. روزها. شب‌ها. همه چیز را از یاد برده. و تنها خیالِ پاییز مانده. مرد از پشتِ سر نزدیک می‌شود. از جایی میانه‌ی دریا و جنگل. از مه شاید.

  • از تفاوتِ فرکانس‌هاست. شاید شبیه موسیقی.

زن چشم بسته به دریا. به انتظار.

  • توصیفِ دیدنِ رنگ‌ها از دنیای یه نابینا رو این‌طور توضیح می‌دن.

مرد کمر به کمرِ زن تکیه می‌دهد. هر دو با زانوهایی جمع شده میانِ دست‌ها. میانِ سینه‌ها. دریا آرام موج می‌کشد و جنگل آرام آواز می‌خواند. زن چشم باز می‌کند. چشم‌بند را از روی چشم‌های بازش می‌دارد. هیچ‌وقت چشم نبسته. نمی‌تواند. نتوانسته. چشم‌بند را همیشه به همراه دارد.

  • هیچ قسمتِ ناشناخته‌ای در کار نیست. من همینم که الان هستم. که همیشه بودم. با همین چشم‌بند. که همیشه هست.

چشم‌های مرد اما همیشه بسته‌اند. بی‌چشم‌بند. با نور. با آواز.

  • یه‌جور زمین هست که فقط با چرخوندنش می‌تونی جابجا بشی.

آسمانِ مرد چند روزی‌ست به پاییز رسیده. توده‌های سنگینِ سیاهی، هر جا که قدم می‌گذارد بالای سرش هستند. دختربچه‌ای از میانِ زن بلند می‌شود. در دایره‌ای دورِ مرد راه می‌رود. از تابستان به پاییز و از پاییز به تابستان. صدای زن در کلامِ دخترک می‌پیچد.

  • دیر کرده. پارسال این موقع پاییز بود.

صدای دخترک.

  • نباید حرف بزنم. نباید حرف بزنم.

صدای زن.

  • حرف که می‌زنم خراب می‌شه. همه‌چیز. همیشه.

صدای دخترک.

  • هییسسس. هییسسس. داره می‌گه هیس.

صدای زن.

  • همین بودم که حالا هستم، اما … فراموش می‌کنم همیشه.

صدای دخترک.

  • نباید حرف بزنم. هییسسس.

پشتِ پنجره، مرد، خطِ نوری را می‌بیند که محو می‌شود. دو نخ سیگار مانده از پاییزِ گذشته. خشک شده.

  • چیزی که می‌گم دروغ می‌شه یا راست؟

دخترک در آغوشِ زن خوابیده. زن چشم‌بند به چشم‌ها گذاشته. مرد تکرار می‌کند.

  • باور می‌کنی یا باور نمی‌کنی؟

صورتِ زن به طرفِ مرد می‌چرخد.

  • اگه پاییز بود می‌شد باور کرد. فراموش می‌کنم اما همیشه.  

مرد یکی از سیگارهای خشک را به لب می‌برد. بی‌که آتشی در کار باشد.

  • پاییزِ قبل، از صبح شیدا شده بودی. پاییزِ پاییز هم نبود. اما تو شیدای شیدا بودی.

سیگار و دو انگشت را از لبش دور می‌کند و دودِ خاموش را بیرون می‌دهد. زن به طرف دریا می‌رود. تابستان سنگینی‌اش را به طرف دریا کشیده. صورتش را به آب می‌زند. کلماتش سنگین، با حباب‌هایی به روی آب می‌رسند. سر و تن را از آب بیرون می‌کشد. رو به دریا، به عقب برمی‌گردد. معکوس برمی‌گردد.

  • نباید حرف می‌زدم. حرف که زدم تو رفته بودی. دیر شده بود. همه رفته بودن.

مرد، به مرزِ جنگل رسیده. دودهای خشکِ سیگار را به جنگل می‌فرستد. چشم از دریا گرفته. از آغاز.

  • اگه نشه این هیولا رو متوقف کرد. نمی‌شه ادامه داد. حتا نمی‌شه شروع کرد. تمامم رو پر کرده.

زن، عقب عقب، از کنار مرد می‌گذرد.   

  • خالی‌ام من. زندگیِ واقعی خسته‌م نمی‌کرد. حالا خسته‌ام. از خیال. از واقعیت. از زندگی.

زن پیش از اینکه به زمین بیافتد، مرد در آغوشش می‌گیرد. چشم‌بند را روی چشم‌های زن مرتب می‌کند. درزهای نور را می‌گیرد و لب به گوش‌های زن می‌برد.

  • تو زیباترین موجودِ جهان هستی.

و بعد، لب به گوشِ دیگر نزدیک می‌کند.

  • امیدوار بودم بعد از یک سال پذیرفته باشی. زیبایی …

و بعد.

  • باید کمی بخوابی.

زن اما بلند می‌شود و در همان خط دوباره به دریا برمی‌گردد.

  • دیگه حتا نمی‌تونم به خودم نگاه کنم.

نزدیک‌تر به دریا.

  • همیشه همون اشتباه. نباید حرف می‌زدم.

نزدیک‌تر. پاها در آب.

  • حق با همه‌ی آدم‌هاست. اما فراموش می‌کنم همیشه.

و بعد سینه‌ها روی آب.

  • نباید حرف بزنم. فراموش می‌کنم. حرف می‌زنم. مثلِ زمین که دور خودش می‌چرخه.

مرد رسیده به جنگل. زن را از یاد برده. زن روی آب شناور شده.

  • باید برگردم به آغوشت. به پاییز. به تاریکی.

مرد اما به جنگل زده با سیگاری خاموش و دودهایی پیاپی.

  • تو زیباترین موجودِ جهان هستی. آه زیبایی …

تابستان، آفتابش را به حباب‌های زن می‌تاباند.

  • و سرانجام خواهی آمد.

دخترک توی آب فریاد می‌زند.

  • حق با همه‌ی آدم‌هاست. همه‌ی آغوش‌ها بسته‌اند.

مرد به شنیدنِ حباب‌ها برمی‌گردد. هراسان. نگران. زن را به آغوش می‌کشد. دخترک را می‌بوسد. چشم‌بندِ زن پس رفته. چشم‌های باز بسته‌اند. مرد بی‌وقفه می‌بوسد. لب‌ها را. بینی را. چشم‌ها را. استخوان‌ها را. در استخوان‌ها می‌مانند لب‌ها. زن به هذیان لب باز می‌کند.

  • غیر از این نبودم هیچ‌وقت. اما فراموش می‌کنم.

مرد می‌بوسد. بی‌وقفه. گردن را. امتدادِ سینه‌ها را. سینه‌ها را. در سینه‌ها می‌مانند لب‌ها. حباب‌های هذیان سر باز می‌کنند.

  • حق با همه‌ی آدم‌هاست. تازه نبودم هیچ‌وقت. تکرار بودم. تکرارِ خودم. و هیچ اومدنی در کار نبود.

می‌بوسد مرد بی‌وقفه. امتدادِ سینه‌ها به پایین. لب‌ها بر ناف. لب‌ها بر استخوان‌ها. لب‌ها بر شرم‌گاه. بر شرم‌گاه می‌مانند لب‌ها.

  • من اما گواهِ تاریخی تو بودم. گواهِ تاریخی اون‌ها. گواهِ تاریخی همه.

چشم‌های مرد بسته‌اند و لب‌ها باز مانده‌اند در عبادتی پاک. چشم‌های بازِ زن بسته‌اند. و لب‌های بسته‌ی زن بازند.

  • نباید حرف می‌زدم. اما جز عشق نمی‌تونستم بدم.

مرد، تمامِ زن را می‌بوسد. می‌چشد. بو می‌کشد. بوی دریا می‌دهد زن.

  • جز عشق، نداشتم که بدم.

مرد برمی‌گردد به لب‌ها. لب‌های زن که غرقِ حباب‌اند. زمزمه می‌کند مرد.

  • از سال‌ها پیش از این می‌شناختم تو رو. از سال‌ها پیش از پاییزِ سالِ قبل.

زن آه می‌کشد. حباب به حباب.

  • حق با همه‌ی آدم‌هاست. خسته‌ام. باید بخوابم.

و چشم‌های زن بسته می‌شوند. بی‌چشم‌بند. و لب‌های زن بسته می‌شوند. بی‌دهان‌بند. و زن خاموش می‌شود. و مرد می‌بوسد.

  • تو زیباترین موجودِ این جهان هستی.

و زن تمام شده. و مرد می‌بوسد.

  • تا پاییز راه زیادی نمونده. باید طاقت بیاری.

و تمام شده زن. و می‌بوسد مرد.

  • تاریکی ابرها رو می‌شه دید روی دریا.

مرد می‌بوسد. سنگینیِ زن را. پایانِ زن را.

  • آه زیبایی …  

Leave a comment