طوفانِ موسمی

نشسته‌ام میان پنجره‌های باز خانه و تمامِ تو مثل طوفانی موسمی، در تمامِ خانه می‌پیچد. در سکوتِ رخوت‌ناکِ تابستانی که گویی پایانی ندارد. هجومِ تو پرده‌ها را تکان می‌دهد، گل‌ها را، کاغذهای روی میز را. و موهایم را. موهایم را باد می‌برد با خود. تو می‌بری با خود. و باد که می‌گذرد از موهایم، زمزمه می‌کند: دوستت می‌دارم.

نشسته‌ام میان کاغذها و تمامِ احساسِ تو سنگینی خانه را زیر و رو می‌کند. قمری‌های جفت‌شده پشت پنجره، به لب‌سودنی بی‌پایان، جهان را به فراغت گرفته‌اند. تو در خانه می‌پیچی و من چشم می‌بندم به شنیدنِ موهایم که در زمزمه‌هایی محو با باد می‌روند. با تو.

بر پیشانی‌ام بوسه زدی: نمی‌دانی چقدر …
در خوابِ نیم‌روزِ دیروز دیدمت. لب‌سوده بر پیشانی‌ام.

نشسته‌ام میان کاغذهای پراکنده روی زمین، روی میز، روی تخت، و میان پرده‌هایی که ساکت‌اند. طوفان‌های موسمی، یک‌باره هجوم می‌آورند: در نیم‌روزی تابستانی، در سکوتِ آسمانِ بی‌ابر، در خوابِ آرامِ گل‌ها و در لب‌سودنِ بی‌زمانِ قمری‌ها. و چشم که باز می‌کنی رفته‌اند: کاغذها پراکنده‌اند، پرده‌ها معلق، گل‌ها سرگردان و قمری‌ها هنوز در لب‌سودن‌اند. چشم که باز می‌کنم رفته‌ای: ردِ سرخی بر پیشانی‌ام مانده، زمزمه‌ای میانِ موهایم و حرارتی روی لب‌هایم.

Leave a comment