از خودم دورم. سایهای شاید مانده از من. سایه امروز ایستاد. راه رفت. و ساعتهای طولانی درس خواند. امروز، بعد از بیست و چند روز. چیزی نمانده در من. همهی من خالی شده. بیست و چند روز، روز به روز خالیتر شدم. نه خشمی مانده، نه شادیای. نه هیجانی نه خیالی. کمی اندوه مانده شاید. شاید هم اندوه نیست، فقط حجم خالیِ سنگینیست که به اندوه میزند. سایه ساعتها نشست پشت میز و خواند و خواند و خواند. سایه شب از خانه بیرون رفت و راه رفت و راه رفت و راه رفت. سایه اما خالی بود. پشت میز. در خیابان. روی تخت. بیماریِ غریب، هر روز قسمتی از من را کم کرده بود. میدیدم که ساعتی از روز تنم خالی میشد. فکر میکردم فقط از تنم کم میکند. حالا اما میبینم. همه چیز را برده بود. تن و روح را همزمان. بیست و چند روز برای خالی کردنم وقت گذاشت. بیست و چند روز باید بگذرد که پر شوم دوباره؟ پر میشوم؟ من برمیگردد؟ برگشتهام به سالهای دور. سایهام. ساکتم. خالیام. وبلاگ را باز میکنم. هر طرفش را که نگاه میکنم، خاک گرفته. نه نویسندهای. نه خوانندهای. نه رهگذری. حتا حرفی هم نیست. اشک که باید باشد. آن هم نیست. همه را برده با خود. از من، تنها آغوشِ تو مانده. و تقویمی که به انتظار خط میخورد. شاید که رهایی در آغاز پاییزِ باشد. در دریایی آبی و در آسمانی تاریک. سایهام. از خودم دورم. و حجمِ خالیِ سنگینی که تمامم را مثل موریانهای میجود.