مرده میبرن کوچه به کوچه. و من از مرگ میترسم. تصویر گورهای جمعی کرمان از پشت پلکهام دور نمیشود: رودخانهای مارپیچ از مردگان. به صف و منظم. من از تمام مرگها میترسم. از تمام گورها. از تمام سردخانهها. از تمام کفنهای سفید. من از خوابهام که کابوس مرگ شدهاند میترسم. سه شبانهروز است یا کمی بیشتر، هربار که چشم بستهام کابوسی تازه به انتظارم نشسته. مثل مرگ که پشت در خانه به انتظار نشسته. تن توانِ بلند شدن ندارد و روح توان کابوسی تازه. پشت پنجره اما مرده میبرن کوچه به کوچه. از لای نیمبازِ پنجره بوی تعفن مرگ میآید. تمام شبکهها پر شده از اعلامیههای مجازیِ مرگهای واقعی. رویای رهایی داشتم و به رویای روزی بیشتر زنده ماندن رسیدم. اینجا نمایش جدالِ مرگ و زنده ماندن روی صحنه است. و من میترسم از مرگ. توانِ بیداری نیست و توان دیدن کابوسی تازه نیست. و من میترسم از خواب. میترسم از دریای آبی که کفنم شود فردا. شهر بوی مرگ گرفته و مرده میبرن کوچه به کوچه و من میترسم.
فردا اگر مرگ سرزده در را باز کند، تو خبر نخواهی شد.