من مانده در تو

نشسته‌ام پشت میز. می‌خوانم و یادداشت برمی‌دارم. گاه‌گاهی اما خیره و ساکت می‌شوم. انگار مسخ شده باشم. به صفحه‌ی لپ‌تاپ نگاه می‌کنم. یادداشتی. و بعد خیره‌ام. پرت می‌شوم در زمان. کنده می‌شوم از مکان. دستی به طرف تخت می‌کشاندم. نگاهم می‌رود سمت تخت. اما وقتی برای کشتن نیست. باید خواند و فرار کرد. باید زودتر فرار کرد. اما این من نیست که مسخ شده. چند دقیقه‌ای خواندن و یادداشت برداشتن. و دقایقی خیرگی. گفته بودی زمان گم می‌شود. نمی‌دانیم چه مدت خواب بوده‌ایم. چه مدت بیدار. حالا هم همان. نمی‌دانم چه مدت خیره‌ام. مسخم. و نمی‌دانم چه مدت هوشیارم. هوشیارم؟ تخت به خود می‌کشاندم. برای گم شدنی سکرآور. چشم‌هام مانده به لپ‌تاپ و دست‌هام روی کاغذ. چشم‌هام مانده در دور و دست‌هام مانده در شب. نیروی نوشتن نیست. کلمه نیست. اما من هم نیست. نیمی از من مانده در دوردست‌ها. اما برای رسیدن به دوردست‌ها باید خواند و خواند و خواند. گریزی شاید در روزی نه چندان دور. اعجازی شاید. من نیستم نشسته پشت میز. مانده از من چیزی در شبی دور و نزدیک. روحی که جدا مانده از من. من مانده در تو. رها نشده. تخت به خود می‌کشاندم. شب به خود می‌کشاندم. تو. تو که در من مانده‌ای و من. من که در تو مانده‌ام. دستم را بگیر. من نیست اینکه هستم. چشم‌هام میل به تاریکی دارند. میل به زیبایی. در تاریکی مطلق هرگز زیبایی را دیده‌ای. دیده‌ام. این که مانده از من، کالبدی‌ست بی‌جان. جانی مانده در دور. در تو. در تاریکی. باید بخوانم. بخوانم. بخوانم. برای رهایی. رهایی در آغوش تو. تو اما به خود می‌کشانی‌ام. مانده من در تو. این منِ مسخِ مسکوتِ مسحورِ پرطنین. طنین آوای تو. آهِ من. گریز می‌خواهم. می‌خواهم به تاریکی بگریزم. به تو. گریز می‌خواهم از این زندان. گریز. می‌بینم: من پوشیده در تن‌پوشی رها، تو روان در پیِ من، شب، در زمینی آزاد، خنکای چمن بر تنِ ما، شاخه‌ها و برگ‌ها تماشاگر ما، ما مسحور و مسخ و مست و مدهوش. می‌بینم: روزی، شبی، دور از این زمینِ پست، من رها شده از بند واهمه‌های ناتمام، رها شده از اسارتِ مذهب، در زمینی آزاد در آغوش تو. تخت به خود می‌کشاندم. تو به خود می‌کشانی‌ام. امروز رویای روز آزادی‌ام را دارم. می‌بینم: روزِ سوم سفر، سر به شانه‌های هم، خنکای زمین، پذیرنده‌ی ما. لبالب از شرابِ هزارساله‌ی ما. رفته از هوش. می‌بینم: شبِ پنجم سفر، تاریکی در آغوش ما، ماه تماشگر ما، در تنانگی‌ای بی‌اراده، شبنم‌های نشسته بر تن‌های ما، زمزمه می‌کنم در گوش تو: آزادم من. رها. بی‌واهمه. بی‌اضطراب. باید خواند برای آزادی. اما من مانده در تو. در شب. توانِ مقاومتی نیست. باید به آغوش تو برگردم. به آغوش شب. من نیست این که هست. مسخم. مسحور. مدهوش. مست. به میعادگاه بیا. با نیمی از من که مانده در تو. به میعادگاه خوابیده‌ام با نیمی از تو که مانده در من. منتظرم. مسخ. مسحور.

Leave a comment