هزارتا پرنده توی سرم حرف میزنن، آواز میخونن، ناله میکنن، خودشون رو به قفس میکوبن و ردِ سرخی از خودشون روی میلهها جا میذارن. توی سرم حرف میزنم. با خودم. با او. با اونها. به اونها فحش میدم. مشت میکوبم. میپیچم. دیگه تاب و توانِ آرامشی نیست. اشک. اشک که رها نکرده لحظهای. چند روزِ گذشته. چند روز گذشته؟ چقدر حرف میزنم با خودم. چقدر حرف میزنم توی خودم. زنها کِل میکشن. زنهای توی فیلم با زنهای خاطرهی بچگی یکی میشن. زنهای سیاهپوش و هرولهکنون. من هنوز برای نوید گریه میکنم. برای بهنام. تکه سنگی. نه. تخته سنگی، صخرهای شاید. کمی بالای قلبم در آرامشِ تمام پایین میره. پراپرونولولهای صورتیِ عزیز. نه. این دونههای صورتی هم چاره نیستن. تخته سنگی شاید. چقدر حرف میزنم توی سرم. با خودم. با او. با اونها. زن داد میزنه: آقا، آقا، مظاهراتِ سلمیه، چرا تیر میندازی؟ ردِ سرخی زیرِ پلکهام مونده. قرصهای خواب ته کشیدهن. هزار پرنده اما خسته نمیشن. نمیخوابن. صبح شروعِ یه بغضِ تازهست. خبرها. صداهایی تازه. خونهایی از جوجهپرندهها. خونهایی شفاف که ردِ سرخ میندازن زیرِ پلکها. به او فکر میکنم. چقدر حرف میزنم. با خودم. با او. خوابِ قلبی آبی دیدهم. و چشم که باز میکنم، نیست. موبایل رو برمیدارم. شاید که قلبی آبی مونده باشه از خواب. از شب. نیست. چشم میبندم دوباره که ردِ آبیِ قلب رو ببینم شاید. چشم میبندم، جعبهی موزیکال، قلبِ آبی. چقدر حرف میزنم با خودم. با اونها. نفرین. نه. سالهاست میدونم نفرینی نیست که از درد بگه و ردِ سرخ بذاره زیرِ پلکهاشون. کمانچهای ناآشنا دلم رو آرشه میکشه. دلم اونجاست. زنها کِل میکشن. مردها به یزله، خمیده شدن. سینههای پُر شده از ردِ سرخ. چشمها، سینهها. حرف میزنم توی خودم. با او. با اونها. ردِ جامونده از قلبِ آبی رو روی آبیِ تخت، دست میکشم. خالیِ آبیِ قلب. حرف میزنم مدام. بهش میگم یه بار هم به جای این همه توی ذوقِ من زدن سعی کن خوشحالم کنی. تکرار میکنم. یه بار هم … . راه میرم. سیگار. سیگار پشتِ سیگار. یادم میره مدام، آخرین نخ رو کِی توی زیرسیگاری خفه کردم. دلم اونجاست. زن داد میزنه: تو که خاکتِ نبردن، آبتِ نبردن. به پیام توی واتسپ پیام میدم. نمیرسه پیام به پیام. اینترنت اهواز رو قطع کردن. بغض و تخته سنگ و پرندههای ناآروم. اشک پشتِ اشک. چقدر حرف میزنم. با خودم. با او. با اونها. سوال پشتِ سوال. چرا؟ چی شد؟ چرا نموند که برم توی سینهش و غرق بشم. که پرندهها رو از سرم آزاد کنه. جایِ خالیِ آبی. زنگ میزنم به پیام. مثلِ آبان. اینترنتها رو یکی یکی قطع میکنن. اول موبایلها. با پیام هم که حرف میزنم پرندهها بیتابتر میشن. میگم کاش میشد بیام اونجا. راست میگه شاید، که برم کجا؟ که برم چیکار؟ اشک اما رها میشه یکباره. نفسم تنگ و قفس تنگتر میشه و پرندهها دونههای صورتی رو قورت دادن و آروم نشدن. زنها کِل میکشن. مردها جلوم یزله میرن. یکی اون وسط زار گرفته. منم شاید. منِ واپسخوردهی جامونده. بچهایم. بچههای دیگه داد میزنن: زارش گرفت، زارش گرفت. اهواز شلوغ نشده. اما خرمشهر، بهبهان، ایذه. ایذه که همیشه بود. روی پلههای جلوی بانکِ صادراتِ کنار میدون ایستادیم. پا بلند میکنیم که ببینیم. مردها خمیده یزلهکنون، زنها پشتِ سرشون کِلکِشون. محرمِ کدوم سال بود؟ محرمِ همهی سالها اونجا بودیم ما. من یا ما؟ کدوم ما؟ به پیام میگم چیزی به محرم نمونده. اشک ولی رها شده. پیام حرف میزنه از اونجا. من مگه دل دارم. میگم پیام امروز تولد نوید بود. صدای نوید. چشمهای بهنام. چقدر حرف میزنم توی سرم. دلم رو ولی کسی داره کمانچه میکشه. نه کمانچهی کلهر. نه. یه کمانچهی ناآشنا. زن داد میزنه: ما آب و زمینمونِ میخوایم. چقدر حرف میزنم با خودم. با او. اون روز صبح که نوید رو کشته بودن. یادته؟ یادشه شاید. یکی توی سرم هی ازش میپرسه چرا؟ چی شد؟ برکه چرا تنها شد؟ برکه هم بود. همین چند روزِ گذشته. چند روز گذشته؟ انگار از یه جایی صدام میکرد. اما پرندهها. پرندهها نمیذارن صداش رو بشنوم. هزارتا پرنده دارن با هم حرف میزنن. ناله میکنن. خودشون رو به قفس میکوبن. تخته سنگ هم. سیزیف تخته سنگ رو داره آروم میذاره روی قلبم. و باز دوباره برمیگرده. زنها کِل میکشن، مردها رو یزله از هوش برده. ردِ سرخی روی سینهها. ردِ سرخی زیرِ پلکها. جایِ آبیِ خالی. برکه داره خشک میشه. مرداب میشه. هورالعظیم به اون بزرگی. خشک شد. مرداب شد. چقدر حرف میزنم. با خودم. با او. با اونها. چقدر پرندهی ناآروم. میلههای قفس ولی داره خم میشه. داره کمکم باز میشه قفس. فاصلهی بینِ میلهها بیشتر شده. بیشتر شده از دی، از آبان. حالا تیر. تیر رو با تیر میزنن. رویا و لیدا اینجا بودن. دیشب یا پریشب؟ چقدر حرف زدیم. چقدر فحش دادیم و بغض کردیم و آبجو رو به سلامتی اون روز زدیم. شاید که نزدیک باشه. آرزو که عیب نیست. با آهنگِ همخونهی هایده و ویگن اشک ریختیم. با آهنگِ ایرانِ اسیرِ داریوش ساکت شدیم. دلمون آشوب. چه آرزوهایی که نمرد. چه سینههایی که نسوخت. من هنوز برای نوید گریه میکنم. برای بهنام. صدای نوید. چشمهای بهنام. هیمشه هستن. همه جا. گفته بودم دیگه نمیرم. اما میرم. به تهران که برسه میدونم که رفتم. میگم پیام کاش اونجا بودم. نمیگم میخوام بایستم کنار زنها و کِل بکشم و هروله کنم. چقدر حرف میزنم با خودم. با او. با اونها. اون زنها و بچهها، اون مردها، نباید تنها باشن. باید برم کنارشون. آدمها نباید تنها باشن. چرا هی هر بار میره؟ چرا نمیمونه حرف بزنیم؟ بهش میگم آدم نباید تنها باشه. آدمها نباید تنها باشن. رویا و لیدا که رفتن یادمه باهاش حرف زدم چقدر. توی سرم. گفتم میدونی، میتونستیم بهترین دوستهای هم باشیم. آخه آدمها نباید تنها باشن. یه بار هم به جای رفتن، برگرد. این مردم نباید تنها باشن. جایِ خالیِ آبی. حالا همه رفتن. داریوش میخونه مرگِ هوا و گندم. زن داد میزنه: تو که خاکتِ نبردن، آبتِ نبردن. منتظرم اسنپ پیدا بشه. زیرِ آفتاب. گرمه امروز خیلی. خیاط لباسها رو آماده کرده. اسنپ ولی پیدا نمیشه. تنم میسوزه. میرم خوزستان که گرما اونجا این گرما نیست. توی این گرما موندن، مردم توی خیابون. حرف نیست و گرما هست و طاقت نیست و اونها هستن هنوز. همیشه انگار. ولی میلههای قفس دارن بازتر میشن. بالاخره یه روز این همه پرنده میزنن بیرون. درس هم میخونم. وسطِ این همه حرف زدن و فیلم دیدن و اشک ریختن. بیکه بدونم چی دارم میخونم. تکرار میکنم کلمهها رو بیکه بدونم چی میگم. فیلمهای تولدِ نوید. حبیب و وحید هم موندن همونجا. تصویرِ بچههای کشتهشدهی این چند روز رو استوری میکنم: خونهای همین چند روز. استوری برای گوگولیهای توی خونه. با کمکهای گوگولیشون. با آب معدنیهای گوگولیشون. کثافتِ سانتیمانتالیسم. پیام ولی اینترنت نداره که هی از خوزستان فیلم و عکس بذاره و مقاله و مستند و گزارش. از دیشب که استوری نذاشت فهمیدم. دیشب اینترنتهای موبایلها رو قطع کردن و امشب اینترنتهای خونگی. آروم آروم. مثلِ آبان. ولی خوشحالم. که محرمِ امسالشون، چه محرمی میشه. پلیدم؟ شاید. چند روزه دارم یهبند حرف میزنم. با خودم. با او. با اونها. به اونها فحش میدم. چند روز گذشته؟ بهش میگم میبینی، سینهت از اشکهام خیس شده. شبی که نوید رو کشتن هم همین بود. حالا هم. جایِ خالیِ آبی رو دست میکشم. پیامی نرسیده. نیست که پرندهها رو از سرم آزاد کنه. هزارتا پرنده توی سرم حرف میزنن، آواز میخونن، ناله میکنن، خودشون رو به قفس میکوبن و ردِ سرخی از خودشون روی میلهها جا میذارن. توی سرم حرف میزنم. با خودم. با او. با اونها. ایستادم بینِ زنها و کِل میکشم و با مردها زیر یزله خم شدم. من هنوز برای نوید گریه میکنم. برای بهنام. صدای نوید. چشمهای بهنام. کسی آرشهی کمانچهش رو روی تارهای دلم میکشه. چقدر حرف میزنم. با خودم. ردِ سرخی زیرِ پلکهام مونده. زن داد میزنه: …