دل‌خون

دیگه یادمون نیست آخرین بار کِی و چه وقت توی این مملکت دل‌مون خون نبوده…
یک‌بار در آبان اتفاق افتاد، و حالا همه‌ی ماه‌ها آبان تکرارشونده‌اند. یا نه، آبانِ آن سال دیگه تموم نشد. همین‌طور کش اومده. کشیده شده. تا شاید همیشه. این‌جا دیگه نمی‌شه از سیاهی ننوشت. سیاهی، سرطانی شده که فقط زمانی خیلی کوتاه درد رو ازت دور می‌کنه و هنوز به بی‌دردی خو نگرفتی که دوباره قوی‌تر از قبل خودش رو نشون می‌ده. سرطانی که نه با فرار، نه با سکوت، نه با مهاجرت، نه با ندیدن و نشنیدن، پس نمی‌ره. سرطانی به وسعت یه سرزمین. یه سرزمین که حالا از همه‌ی منافذ خشک و بی‌آبش، از پاییز برفی و از تیر و خردادِ مسلولش، خون بیرون زده. نمی‌شه دیگه از سیاهی ننوشت. باید یادم بمونه چه روزهای سرخ و سیاهی رو زندگی کردم؛ وقتی با موهای سفید روی صندلی ننویی نشستم و اندوهی دور و غریب چشمام رو تر می‌کنه. باید بنویسم برای اندیشه‌ی فراموش‌کار که سیاهی‌ها رو زودتر از هر خاطره‌ای فراموش می‌کنه. یادداشت‌هایی برای روزهای آلزایمری اندیشه، روی در یخچال و آینه‌ی روشویی و درِ اتاقِ خواب. که یادش بمونه توی زمانِ آشوویتس به دنیا نیومده بود، اما توی آشوویتس زندگی می‌کرد. هرچند حالا دیگه یادم نیست آخرین بار کِی و چه زمانی دلم خون نبوده. یادم بمونه توی خونه‌ای بزرگ شدم که وقتی آب می‌خواستی، در و پنجره‌های خونه رو می‌بستن و آدم‌های توی خونه رو به قصد کشت می‌زدن. مثلِ بابا که در و پنجره‌ها رو می‌بست و کمربندش رو باز می‌کرد. هرچقدر هم بزرگ می‌شم انگار تموم نمی‌شه. چه آب بخوایم چه بنزین، در و پنجره‌ها رو می‌بندن و کمربندهاشون رو باز می‌کنن. یا اون‌طور که محمود درویش می‌گه: خون در روز… خون در تاریکی… خون در کلام…

https://soundcloud.app.goo.gl/SJcMLXhyRb7uaDDo7

Leave a comment