کاشیهای سفید. روح چگونه به محراب میرسد؟ زن از خود میپرسد. معراج یا محراب؟ زن میپرسد. از خود. میلی کوبنده سر میکشد. حضوری را حس میکند. یا خواهشی را. نیمه روزِ یکشنبهای تابستانیست. و زن فکر میکند. میشود از میل گفت یا همه چیز در سرکوبی ابدی به سر میبرد. کاشیهای سفید را به خاطر میآورد. میل و حضوری توامان. زن آنجاست یا مرد اینجاست. کسی نیست. کودکی رها بر امواج. سینهها پیچیده در رنج. کسی هست. در پسِ کیلومترها کیلومتر فاصله. روح چگونه زمان را میشکند؟ روح زمان را شکسته. حضوری هست. میل هست. و زن حرف میزند. گرما امان بریده. با روحی مست و مدهوش به خانه میرسد. خانه اما خالی. خالیای مواج. موج از کجای خانه نشت کرده؟ از درزهای کاشیهای سفید حمام؟ زن سفیدیِ کاشیها را به خاطر دارد و دیگر هیچ. مست و مستور تن به گرمای تابستان داده. خنکای نفسی بر قوس گردن که تا سرشانهها میرسد. دوستت دارمی که به خالکوبیای تازه میماند. با سوزشی لذتبخش. سرشانهی زن تیر میکشد. تیری از سرشانه تا سینه. خوابیده بر سفیدی. کاشیهایی سفید با درزهایی که نشتی دارند. درنگ. و بعد دریا از نشتی به درون میرسد. منافذِ بازِ خالکوبی با عطری سفید، قطرهقطره نفس میکشند. مرد خوابیده بر خنکای کاشیها. زن پیچیده در سفیدی. چشم که باز میکند گرمای یکشنبه بخار شده بر تنش. پیتوسهای رونده در میلی بیهراس میپیچند. پیچشی در زن از هجومِ مرد. باروریِ روحِ جهان. پیتوسها زن را بارور میکنند. و از سینههای زن نشت میکنند. کودکی در آغاز ایستاده. زن در پیچشی بیوقفه. مرد در سرشانههای زن. و سینههای زن نشت میکنند. کاشیهای سفید ریشه میکنند و پیتوسها کودک را به آغوش میکشند. رنجی لذتبخش سینههای زن را پر کرده. برکهای از قطرهای سفید. کودک رها بر امواجِ منتشرِ سفید. مرد فرو رفته در سفیدی کاشیها، از خالکوبیِ زن قطرهقطره بیرون میریزد. موجها و پیتوسها کودک را در خواب به آب میبرند. زن با سینههایی سرشار از آغاز به دنبال کودک روان. مرد فرو رفته در عمقِ کاشیهای سفید.