گیجی و سردرگمی. حسی ناآشنا و محو. هیچوقت فریاد زدهام؟ هیچوقت خواستهام فریاد بزنم؟ این طور پرسیدن یعنی نه؟ نمیدانم. شاید زده باشم. نه فریادی که کسی را مواخذه کند. نه. فریادی رو به هیچ. رو به باد. فریادی که فریاد است. فریادی برای رها شدن. رهایی از سنگینیِ درونی لبریز از هیچ. هیچ که همه چیز شده. و همه چیز که نمیشناسیاش. نه فریاد نزدهام. نخواستهام. راه میروم. دراز میکشم. کتابی به دست میگیرم. و باز همه چیزِ ناآارم، بلندم میکند. سیگار میکشم. میخواستم امروز سیگارهای کمتری بکشم. نمیشود. فریاد اگر نیست، سیگار هست. و پایی که راه برود. درس را رها میکنم. به آینه نمیشود ولی نگاهی انداخت. آن طرف زنیست که بیگانه است. امید میسازد یا ویران میکند؟ اینجا، امید ویران میکند. مکث میکنم. به ما و آنها فکر میکنم. ما، مردمِ عجیبِ خاورمیانه. آنها، مردمِ آزادِ جهان. مثل ماهیهای آزاد. و ما خرچنگهای مردابی. ماهی آزاد، میرود. از رودی به رودخانهای و از دریاچهای به دریایی. و خرچنگهای مردابی فرو و فروتر میروند. میخواستم امروز سیگار کمتری بکشم. همه چیز هجوم آورده. آدمی نبودم که از مرداب به گریه بیفتم. اشک و سایههای دود. و نگاهم خیره مانده. چه موجودیت غریبی هستیم. هر چه هست انسان نیستیم. خرچنگ، بله. شاید. شبیه انسان نیستیم. آرزوهامان تا کنارههای مرداب میرسد. بیشتر را ندیدهایم. نزیستهایم. زیستن؟ نه. هرگز نزیستهایم. همه چیز را اشتباه میفهمیم. امید را و آرزو را. آزادی را. رهایی را. چشمانم تار میبیند. این هم اشک نیست. آبِ گلآلود مرداب است که بالا زده. خرچنگها به جانِ هم افتادهاند. قویترها به جانِ کمجانها افتادهاند و کمجانها زیرِ پای قویترها را خالی میکنند. اشک که میریزم، همه چیز هجوم میآورد و فکر میکنم چه هیچِ بیانتهایی. قطعی برق، هیچ است. قطعی اینترنت. هیج است. قطعی آب. مرداب است و آب نیست. همه چیز اینجا هیچ شده. همین چند وقت پیش دستهدسته خرچنگ میان راه تلف شدند. آنها که میخواستند خودشان را به دریایی، رودخانهای، جایی برسانند. پیشترش هم عدهای دیگر را هزارهزار در سیاهی شب به رگبار بسته بودند. راه میروم. فکر میکنم. این که هستیم هرچه هست انسان نیست. گوش به گوش چرخیده قصهی واقعی انسان بودن. آزاد بودن. انسان نیستیم. هیچیم که برای هیچ میجنگیم. آرزوهامان تا کنارههای مرداب میرود و امید که دست به ویرانی زده. فریاد؟ نه. شنوندهای نیست. دهانی هم نیست. انسان نیستیم ما. توهم انسان بودن داریم. شاید هم همان. همان که میگویند، خرچنگیم که خواب انسان بودن میبینیم. بیکه راه رفتن انسان را دیده باشیم. یا فریادش را شنیده باشیم. میگویند آنها فریادهای آزاد سر میدهند. ما خرچنگهای هرم مازلویی هستیم که فقط دو طبقه بیشتر ندارد. نمیشود سیگار کمتری دود کرد. اما میشود جلوی این آبِ گلآلودِ مردابی را گرفت که بیشتر از این بالا نزند. نباید غر بزنم. میدانم. مرداب، پیش از اینکه به خشم برساندت، در سکوتی از جنس خودش فرو میبردت. سکوتی که میکشدت پایین. پایینتر. ساکتتر. انسان نیستیم ما که خشمِ انسان را داشته باشیم. ما همان یهودیِ جوانِ زندانیِ کتاب برنارد مالامود هستیم. که وقتی در شبهای سردِ کییف، خودش را در پتوی نازکِ مندرسی میپیچید، و از دردِ سوزنده و داغِ سرما توی سلول انفردای، هفت قدم میرفت و هفت قدم برمیگشت، هنوز امید داشت که فردا روزِ بهتری خواهد بود. و امید. امید که در مرداب شکل دیگری دارد، فردا، امید، نه تنها پتوی مندرس را هم از او گرفت که دستها و پاهایش را با غل و زنجیر به دیوار بستند. حالا در سلولِ انفرادیای که امکان راه رفتن داشت، امید همین امکان را هم گرفت. ما همان یهودیِ جوانِ زندانی هستیم. که آزادی نمیخواهد، فقط میخواهد پتوی مندرسش را به او برگردانند. میبینی، ما انسان نیستیم. ما شبحی از انسان هم نیستیم. ما خرچنگهای، مردابی هستیم که فرو و فروتر میرود و هر روز آرزو میکنیم، کاش به اندازهی دیروز به زمین و آسمان نزدیکتر بودیم. و فردا آرزو میکنیم به اندازهی امروز هوایی داشته باشیم برای دمی نفس کشیدن. امروز برق نرفته هنوز. و ما خوشحالیم. و دیروز را فراموش کردیم و فردا را هم فراموش میکنیم. ما خوشحالیم و همه دوباره به یاد آوردیم که مرداب چه جای زیباییست برای زندگی.
من؟ حالا میدانم اینکه هستم، انسان نیست. نه، خشم هم نیست. فریاد هم نه. من ساکتم فقط. خرچنگی ساکت که سیگار میکشد و گاهی آبی گلآلود چشمهاش را پرده میکشد. و میداند که باید دود و آبِ مردابی را با هم فرو بدهد. و به دنبالِ پیدا کردن پتوی مندرسش میخواهد از مرداب بیرون برود.
میبینی، ما انسان نیستیم.
