رویای مه‌زده

چشم می‌بندم. انگشت‌هام را روی شقیقه‌ها می‌گذارم و خیال را می‌جورم که لحظه‌ای از آنچه گذشته را به یاد بیاورم. و درد که آرام می‌پیچد در من.
چهارشنبه است. کمی از شروع فصل خشکی گذشته که ابرها غافلگیرم می‌کنند. چشم می‌بندم. پرت می‌شوم جایی دور و نزدیک. محو. تابستان است یا پاییز؟ سفر از‌ کجا شروع شده بود؟ از کدام کلمه و از کدام صدا؟ و درد لحظه‌ای به زمین می‌اندازدم.
چشم‌هام بسته‌اند هنوز که قطره‌های درشت باران را می‌بینم. یادم مانده که در بی‌زمانی بود و بی‌مکانی. و معبد را هم یادم مانده. یادم مانده که رفته بودیم و پرسه‌ای زده بودیم در آن بارانِ مه‌آلود. و درد می‌پیچدم به خود.
چشم باز می‌کنم و رودخانه را و شهر را نمی‌بینم و هرچه می‌گردم بیهوده است.
می‌خواهم دوباره که چشم ببندم رسیده باشیم به مه و از رودخانه گذشته باشیم. و چشم می‌بندم و نیست. و درد هست هنوز که تن به تن‌ام می‌پیچد و می‌لغزد و می‌لغزاندم.
می‌خواهم دوباره با چشمانِ باز بسته، بنویسم و بنویسم و عروج کنیم. اما تهی شده خیال از پرواز. و هرچه موج رادیو را تنظیم می‌کنم به صدایی نمی‌رسد. و قطره‌های درشت باران از فصل خشک گذشتند و همان معبد محو و رویای مه‌زده را هم با خود بردند. و درد آنقدر بزرگ می‌شود که به بستر می‌کشاندم.

چشم می‌بندم. انگشت‌هام را روی شقیقه‌ها می‌گذارم و خیال را می‌جورم که لحظه‌ی آغازش را ببینم. از چه ساعتی و چه دقیقه‌ای. از کدام کلمه و از کدام صدا. …

با چشمان باز بسته

Leave a comment