گلِ یخ

از نوشتن که فاصله می‌گیرم، کم‌کم خیال برم می‌دارد که نمی‌شود نوشت دیگر. اما نه. نمی‌شود که ننویسم. بارها پیش آمده که ماه‌ها ننوشته‌ام و باز برگشته‌ام به اصل خویش. دلم برای نوشتن هم تنگ می‌شود. همیشه. این روزها بیشتر. فکر نمی‌کنم ولی. دوستی آمده بود و مستند آلیس نیل را گذاشتم ببیند. هر بار دیدنش متاثرم می‌کند. آن شادی و هیجان کودکانه‌اش در آغاز هشتاد سالگی. آن سماجتش در زندگی کردن. آن بی‌پروایی‌اش در زیستن. بی‌شباهت هم نیست به مارگریت دوراس. به آن زن که تا آخرین لحظه زندگی کرد. نوشت. شبیه این زن. که نقاشی می‌کشید تا آخرین لحظه. بی‌که لحظه‌ای عاشق نباشند. دوست می‌رود. و در سرم هوای نوشتن افتاده. و خیال می‌کنی حرفی نیست برای نوشتن. این روزها تکرارند مدام. گاهی گریزی هم هست. اما باز خودم را برمی‌گردانم پشت میزِ درس خواندن. دوست که می‌رود هم باز خودم را می‌برم پشتِ میز. کمی بعد می‌بینم موسیقی‌ای توی تلگرام روی پخش گذاشته‌ام. و می‌بینم که هوایی‌ترم می‌کند. کمی بعدتر ساوندکلودم را باز می‌کنم. ساوندکلود که از قبل از استعفا دیگر باز نشده بود. موسیقی‌های بی‌کلام و باکلام را با آرامش یکی بعد از دیگری می‌بلعم. و بعد احمد ظاهر که می‌خواند دیگر منِ این روزها محو می‌شود آرام‌آرام. منِ این روزها که بی‌وقفه فقط زبان خوانده و خوشش آمده و هی ادامه داده. منِ این روزها که خیال می‌کند زمان زود می‌گذرد و وقت کم دارد و باید بخواند و بخواند. منِ این روزها که کمتر کتاب خوانده. کمتر فیلم و سریال دیده. کمتر نوشته. خیلی کمتر. و فکر کرده نوشتن و خواندن را می‌شود به بعد موکول کرد. احمد ظاهر می‌خواند و

و منِ دور شده از من، سیگاری کنار پنجره‌ی نیمه روشنش روشن می‌کند. و می‌گذارد سایه‌ی پنجره‌ی هم‌سایه ردِ انگشت‌هاش را میانِ دودِ نیمه شب ببیند. احمد ظاهر می‌خواند و این منِ برگشته از گذشته، با لبخندی آرام بر لب، پنجره‌های تاریک و روشن و آسمانِ خاموش را دید می‌زند و احمد ظاهر می‌خواند. این منِ برگشته از دور، دلش برای موسیقی، برای نوشتن، برای دیدن، برای شنیدن و برای عشق تنگ شده. این منِ برگشته از پاییز، دلش برای هر چیز کوچکی تنگ شده. و می‌داند که از نوشتن گریزی نیست. هرچند ماه‌ها ننوشته باشد. یا سال‌ها دور شده باشد. نوشتن که گلِ یخ بوده همیشه در زمهریرِ زندگی‌اش. حتا اگر مثل فیلمِ بیست و چهار قابِ کیارستمی در سکوت بگذرد.

Leave a comment