دلت میخواد بنویسی، اما نمینویسی. فکر میکنی باید بنویسی، اما دیگه نمیشه نوشت. مهمونها رفتن و شاپرکی توی خونه اسیر شده؛ یا شاید خودش رو اسیر کرده. انگار کسی امشب بیدعوت خودش رو مهمون کرده باشه. کسی که انقدر هوش و حواسش اینجا بوده، که شاپرک شده و خودش رو از تنها منفذ باز خونه، به داخل انداخته. میدونی باید بنویسی، اما میدونی که نوشتن نیست. و میبینی اون کسی هم که تنها خواننده بود، مدتهاست ادای نخوندن در میآره و تو میدونی دیگه نمیشه نوشت. کلمات زیادی برای نوشتن هست و دستی برای نوشتن نیست. چشمی برای خوندن نیست. دلت میخواد بنویسی، از همه چیز و همه کس؛ اما نمینویسی. دیگه نمیشه نوشت.