چند دقیقه از شش صبح گذشته. سردردِ مستی بیدارش کرده. مستیای مخلوط شده از شراب سرخ و آبجو. لحظهای همه چیز فراموش میشود. و لحظهای بعد همه چیز با هم هجوم میآورد. احساسی لزج و آزاردهنده تمام وجودش را پر کرده. از به یادآوری زنی که چند ساعتی قبلتر بوده، چندشش میشود. فکر میکند چرا آنهمه حرف زده. فکر میکند حرفهاش چطور به نظر میرسیدهاند. فکر میکند چیزی غیر از آنچه همیشه بوده، نبوده. اما این را هم نمیفهمد که این احساس لزج از کجا نشات گرفته. لحظهای، و بعد چیزی را به یاد میآورد. موبایل را برمیدارد و پیامی که نیمه شب، وقتی به خانه رسیده بوده و سیگار میکشیده، فرستاده بوده را پاک میکند. جانور لزج تمام تنش را میخزد. بلند میشود. موجهای طلایی و سربیِ صبحگاه، از میانِ نوارهای باریکِ پردههای خاکستری، تمامِ خانه را پوشاندهاند. سیگاری روشن میکند. شاید دودهای عمیق، جانور را پس بزنند. پس نمیرود. نه حتا برای لحظهای. حرف که میزده یادش مانده که جمع میخندیدند. چهرههای خندان را یادش مانده. تنش از حرکت جانور تکان میخورد. با خود زمزمه میکند: دیگر وقتِ سکوت است. پیام هم هرچند دیده نشده، اما میداند که خوانده شده. اما نبودنش بهتر است. دوباره به تخت برمیگردد. سردرد هنوز نبض میزند. چشمبند را روی چشمها میگذارد و سعی میکند خواب را دوباره برگرداند. شاید با بیداریای دیگر، جانور هم رفته باشد. پیام را چرا نوشته؟ و چرا فرستاده؟ و چرا یادش نبود که پیامی نوشته. یادش میآید که شعری نوشته و نفرستاده بوده: شب از زن میگذرد| زن خاموش همچون همیشه| لیوانی آبجو و سیگاری کمسو | کتاب را میبندد | و یادش بود که میخواسته نامهای بنویسد و بعد نامه شعر شده بود یا شعر نامه شده بود. جریانِ رود به مدخلِ زن رسیده | کتاب را میبندد | ناآرامیِ آرامِ رود را دست میکشد | کلمات، ماهیانِ هوس | از آب برمیخیزند | شعرِ البه را خوانده بود و دلتنگِ ماهیانِ هوس شده بود. مرد گفته بود: در من فروکش کرد. و زن میبیند که هنوز در او فروکش نکرده. اما خواسته بود سکوت کند. وقتِ سکوت رسیده؟ زن تکرار میکند: چرا حرف میزنم؟ سکوتِ متراکم | آب را به هم میزند | زن | حجمِ عشق را در رودِ جاریِ درونش میبیند | چرا حرف میزنم؟ نمیداند هنوز. چرا سکوت نکردم؟ در سرمستیِ بزم و در نوشتنِ پیام. میخواسته نامهای بنویسد. و خواسته بود سکوت کند. و سکوت به شعر رسیده بود. و ماهیانی چموش از خطوطِ شعر بیرون پریده بودند. و بعد جریانِ درونش که آرام نمیگرفت. مرد: | باید مینوشتی | باید مینوشیدی | باید میکشیدی | خلاصه کاری باید میکردی | و زن خواسته بود کاری بکند. نامهای بنویسد. یا شعری بکشد یا جرعهای از البه را بنوشد. چرا حرف میزنم هنوز؟ چرا سکوت نمیکنم؟ البه درونش جاری شده بود. کلمات، ماهیانی بیپروا، میلِ به نور داشتند یا به خودکشی؟ فکر میکند همه چیز را گفته. همه چیز را نوشته. همه چیز را کشیده. همه چیز را نوشیده. در برابرِ مرد. پوستِ آفتابسوختهاش را | دست میکشد زن | از همآغوشیِ دریا و آفتاب و ماه برگشته | و خواسته بود نامهای بنویسد. به مرد. که راه همراه میخواهد. که میخواهد در دیده و ندیدهی مرد شریک شود. همراهی برای راهی بیانتها. و فکر کرده بود خودش همیشه خواسته بوده لذتهاش را با مرد قسمت کند. و نوشته بود: باید اینجا میبودی که با هم لذت ببریم. و فکر کرده بود لذت در تنهایی همیشه چیزی کم دارد. و یادش بود که هر بار با هیجانی کودکانه زندگی را برای مرد تعریف کرده بود. زن: | تو نبودی که بخوانی | بنوشی | ببینی | بخوانیم بنوشیم ببینیم | و بعد، سرخوردگی | دلتنگی برای کسی یا جایی که هرگز ندیدهای | چرا حرف میزنم هنوز؟ چرا سکوت نمیکنم. باید سکوت کنم. دیگر باید سکوت کرد. و هنوز حرف میزند زن. جرعهای آبِ مهتابخوردهی البه را طلب میکند. البه درونش میپیچد و زن تشنه مانده هنوز. خواسته بود بنویسد: منافاتی نیست میان من و راهی که میروی. راه همراه میخواهد. و مرد خودش را به نشنیدن زده بود: از لایههای درونی خبر داری. زن فکر میکند من هم همین را میگویم: لایههای درون را واننهادن. رها نکردن. و بعد راه هنوز منتظر است. مرد میگوید: نوعی دوست داشتنِ عمیق. مرد | رفته است | همیشه میرود | فروکش کرده است در او | و در زن فروکش نکرده. البه و ماهیانش. و زن هنوز جرعهای از البه را میخواهد. فروکش نمیکند دیگر. اما میشود سکوت کرد. میشود خاموش ماند. مرد رفته است. فروکش کرد در او و بعد، رفت. زن منتظر بود شبی برگردد. زن با لبخند منتظر بود. به مرد گفت: لبخند بزن. رها کن. گفته بود: راه همراه میخواهد، برای دیدنِ زیباییها. گفته بود: معنایی نیست جز دیدنِ زیباییها با همراهی که لذت را تقسیم کردنی میخواهد. زن مینویسد: | میخواستم بنویسم دوستت دارم | میخواستم بنویسم چیزی نیست در من | جز جریانِ مهر و آب | و مرد جریانها را دیده بود. و رفته بود. سردرد در زن فروکش نکرده. دیگر وقتِ سکوت است. چرا حرف میزنم؟ چرا سکوت نمیکنم؟ خواب دوباره زن را از آنِ خود میکند. شعرنامه را مرور میکند زن. نجوا میکند. دیگر وقتِ سکوت رسیده. نامهای نوشته نشده. و شعری فرستاده نشده. زن مینوشد: | جرعه جرعه | قطرههای نشسته بر جدارهی البه را | جرعه جرعه تصویر سکوتِ مرد | بر خاموشیِ رود را | مرد در خواب زمزمه میکند: در ذهنِ من یک زنِ معصوم آن سوی شب خفته است. زنِ خفته در خواب تکانی میخورد. در دریایی آبی و موجهای منکثرِ نور. مرد زمزمه میکند: تمامِ تنات را چه کسی نوشیده است؟ زن در خواب میبیند مردِ دلتنگ را. مرد را میبیند که میگوید: گویی هنوز پرسهی تنات این حوالی است. در گوشهای مرد نجوا میکند: تو هرگز، وقتِ دلتنگی کلمهای نگفتی. زن میکشد: | پروازِ ماهیانِ هوس را؟ | ماهیانِ احساس؟ | پروازِ ماهیان عشق را | عشقی رها از ابتذال | بر هوای دمکردهی ژوئن | مرد هنوز زمزمه میکند: در غیابِ آفتاب همواره عریان مانده بودم و سرد. و زن هنوز زمزمه میکند: از دلتنگی بگو. از اندیشهی پیوستهات که همواره در مراجعه است. دیگر اما وقتِ سکوت رسیده. نامه از شعر گذشته و شعر در امواج آرام البه هزار تکه شده. ماهیان، سوگوارانِ شعر و رود، سوگوارانِ زن، تکهای از شعر زن را به دهان گرفته، از پیِ اوفلیا روانند. شب | رود | ماهیان | در زن به همآغوشیای بیشرم تن دادهاند | زن به کلام میرسد | چشمبند که کنار میرود کمی از ساعت ده و نیمِ نیمروز گذشته. سردرد رفته. و جانورِ لزج هنوز میخزد. شبِ پیش را به یاد میآورد. و حرفهای بزم را و مهمانان و میزبانان را و پیام را. به جای خالیِ پیام دست میکشد. پیامی که دیده نشده اما خوانده شده. روز از نیمه گذشته که مرد را رودروی خودش، ایستاده بر حاشیهی آبی رود، میبیند. مرد اما لب بسته. مرد، دلتنگی را نفس میکشد. اما به زبان آوردن نمیداند. زن میداند که همیشه زود دیر میشود. مرد نمیداند شاید. چرا حرف میزنم هنوز؟ زن به کلام میرسد. باید سکوت کرد.