مستور و مست

اتفاقی افتاده. تصویر واضح نیست. اما هست. تصویری هست که تار می‌بینمش. از مجهول به طرف معلوم می‌رود. یا معلومی‌ست که به سمت مجهول کشیده می‌شود. تصویرِ یک اتفاق یا یک جهش. شبیه به تصویری از کیهانی پر ستاره. محو و زیبا. این طرف‌تر، من در مقابلِ زیباترین تصویر از خودم ایستاده‌ام. زیباترین تصویر تا به امروز. شاید. مطمئن نیستم. اما این‌طور به نظرم می‌رسد. هر بار به بهانه‌ای خودم را به آینه می‌کشانم. این طرف من و آن طرف زنی که زیباست. و کمی آن طرف‌تر، تصویری محو دور و نزدیک می‌شود. چشم‌هام شاید که نقصی پیدا کرده باشند. نقصی که تصاویر را زیبا می‌بیند. اما آن تصویر محو، فقط از دیدن نیست که زیباست. جان هم دارد. جانی که روشن است. روشنی‌اش دلم را نور می‌دهد. بی‌شباهت به همان روشنی‌ای نیست که جنین از درونِ زهدانِ مادر می‌بیند. دنیایی از پس ِ روشنی به انتظار نشسته. از آب می‌ترسم. از شوریِ آب. که سرم را زیر آب ببرم، آبِ شور تمام من را می‌بلعد. از پدر می‌ترسم. که نزدیک شدنم به او، یادآوری سال‌های سال رنجِ جانکاه است. می‌ایستم رو به موج‌ها. دست‌ها را آماده می‌کنم برای فرو رفتن. برای بلعیده شدن. به کوچه که می‌رسم پدر پشت به من وارد آخرین خانه‌ی کوچه می‌شود. باید یک بار نترسید. باید یک بار فرو رفت. خودم را رها می‌کنم. محلولِ شور و گزنده تمامم را می‌بلعد. باید یک بار نایستاد. زنگ در را می‌فشارم. و بعد همه چیز رنگ دیگری‌ست. شورم به تمامی. دانه‌های سفید و سوسوزنِ نمک روی تنم می‌درخشند. تصویرِ محو کهکشانی. با دانه‌های ریز و براق. یک بار نترسیدم و همه چیز زیبا شد. یک بار چشم به چشمِ ترس گذاشتم و برنگشتم. چشم به چشم بی‌که گلاویز شویم، در هم فرو رفتیم. این آخرین ترس بود. حالا می‌دانم. می‌دانم که می‌توانم در همه‌ی آب‌های جهان فرو بروم و غرق نشوم. حالا می‌توانم به پیشوازِ تمامِ دریاها بروم و با درخششی شور به خانه برگردم. شوری‌ای که به زیبایی می‌زند. حالا من زنی شور و زیبا هستم در تمامِ آینه‌های جهان. و ستاره‌های همه‌ی کهکشان‌ها در تمامِ من می‌درخشند. زنی که آن‌ها به چشمِ حماقت به او می‌نگرند. اما زن می‌داند که برای دیدنِ هر زیبایی‌ای تمامِ تلاشش را کرده. زن می‌داند که جز عشق به کسی نداده و جز عشق از کسی نخواسته. آن‌ها سیاهیِ شب را می‌بینند و زن کهکشان درونش را. تصویری محو و زیبا و روشن. زن می‌داند که حالا پرده‌ها افتاده‌اند. زن زیباست. و جهانِ روشنی از پسِ زهدان در انتظار است.

Leave a comment