هم‌آغوشیِ سروها

سفر قبل از اینکه به پایان برسد، تمام شده بود. شاید یک روز زودتر. صبح شنبه بیدار شدم و می‌خواستم هرچه زودتر خانه باشم. دلم برای خانه بی‌تابی می‌کرد. سفر اما یکشنبه تمام شد. خوب هم تمام شد. همه چیزش قشنگ بود. همه‌ی لحظاتش پر بود و سرشار. بوشهر، دل از دریا و از رفیق نمی‌شد کند، و شیراز دل از سعدی و از رفیق. روی آب خوابیده بودم و به ماه نگاه می‌کردم. توی باغ نشسته بودم و به آبی‌ها و سبزها نگاه می‌کردم. خودم را سپرده بودم به موج‌ها و کاشی‌ها. روی آب خوابیده بودم و به خورشیدی خیره شده بودم که سرخ و ارغوانی می‌شد و محو. توی باغ نشسته بودم و به سروهایی خیره شده بودم که تُک به نیلی آسمان می‌زدند. چشم‌هام نیمی در آب و نیمی روی آب. خط افق، موج‌های ریز و سنگینِ دریاست و غروبِ خورشید. چشم‌ها را می‌بندم. دست‌ها و پاها رهاتر از پر مرغان دریایی، شناور روی آب. با چشم‌های بسته می‌دیدم که موجی از تنم می‌گذرد. و بعد موج بعدی. و بعد نزدیک ساحلم. به دریا می‌گویم: وابسته‌ام به تو. می‌توانم ساعت‌ها در سکوت چشم به چشم دریا بگذارم و خسته نشوم. به باغ و به کاشی‌ها می‌گویم: معبد همین‌جاست. می‌توانم ساعت‌ها گوش به صداهای سروها و کاشی‌ها بگذارم و خسته نشوم. بابا می‌گوید: دیگه تنهات نمی‌ذارم. و فکر می‌کنم بابا می‌تواند همین یک جمله باشد. و فکر می‌کنم سی و هفت سال نمی‌دانستم بابا یعنی چه. بابا می‌گوید: رسیدی زنگ بزن. نمی‌زنم. نه که یادم رفته باشد. پشت گوش انداخته‌ام. دوست هم که همیشه رفیق نیمه‌راه است. می‌نویسم: چرا این همه دور ایستادی دوباره؟ ساکت است. بیهوده است تلاش برای نزدیک شدن به درونش. آن همه که گفتم و نوشتم: حیفه. همیشه جوون نیستیم. این همه دور چرا؟ حیفه. بیهوده است این همه سعیِ باطل. جوان است و نمی‌داند همیشه، خیلی زود دیر می‌شود. پیر می‌شویم. جوان است و نمی‌داند گاهی بعضی آدم‌ها حیف می‌شوند. حیف می‌شوند که از دست بروند. او حیف می‌شود که رفیق نباشد. من حیف می‌شوم که رفیق نباشم. این همه که گفتم، هیچ حرفم را نشنیده بود. جوان است و نمی‌داند که حیف می‌شود رفاقت در سکوت. می‌خواستم بنویسم: آغوش وا کن. که رفته بود. شیراز با عمارتِ قدیمی و قاجاریِ آن دو دوست، آن دو برادر، معنای دیگری می‌گیرد. با این یکی برادر به عمارت می‌رویم. گم می‌شوم در پستوهای عمارت. می‌گویم: اون تختِ زیرِ اون درخت رو بذارید برای من. باغ و عمارتِ بی‌چراغ توی سیاهی شب، زیباتر می‌شود. عظیم‌تر و پر قصه‌تر. دو طرفِ عمارت را درخت‌های قدیمی و صدساله‌ی سرو در آغوش گرفته‌اند. یکی از سروها اما از وسط، دو سر شده. و بالاتر از سروهای دیگر، هم را به آغوش و امنیت گرفته‌اند. چشم برنمی‌دارم از امنیتِ آغوش‌شان. که آدم‌ها همین کمترین کار را هم یاد نگرفته‌اند. بابا زنگ می‌زند: بابا چرا خبر ندادی رسیدی؟ بابا نگران است و این دلم را مالش می‌دهد. مالشی که به لبخند می‌زند. دیگر از هم نمی‌ترسیم. نه او از من، نه من از او. روزهایی را دیده که من بدتر از اژدها به طرفش آتش کشیده بودم. سال‌ها او از ترس ساکت بود و من از ترس، هار. یکشنبه، چند ساعتی قبل از برگشتن، آن یکی برادر را می‌بینم. امین را. می‌گوید: چجوریه که تو هر دفعه می‌بینمت بهتر شدی. حتما می‌خواست بگوید قشنگ‌تر. بعد هم می‌زند به میز. همان است که بود؟ کمی نه. کمی آره. خوش‌روتر شده. خوشحال‌تر. مثل همیشه از همه چیز حرف می‌زنیم. مثل همیشه هر حرفم را به چالش می‌کشاند. مهربان‌تر است اما. وقتِ معرفی به کارمندانش می‌گوید: خانم مهندس از اولین دانشجوهای من بوده. و بعد وقتی عددِ سال‌ها را می‌گوید دستی به موهاش می‌کشد که یعنی چقدر عمر گذشته از ما. شب وقت برگشتن است. وقتِ خانه. در را که باز می‌کنم گل‌ها را می‌بینم که دلتنگی از حال بردتشان. لباس‌ها را در نیاورده آب‌پاش را آب می‌کنم و قربان‌صدقه‌شان می‌روم. که برگشتم. که دیگه تنها نیستین. برای خانه می‌خوانم: مرا تو غایت مقصودی از جهان. خاک‌ها را می‌گیرم و برگ‌ها را آب می‌پاشم و شجریان را دوباره به راه می‌اندازم. به بابا زنگ می‌زنم: رسیدم. و خودم را به دریای آبی اتاقم می‌رسانم.    

  

Leave a comment