روز که در حال تمام شدن بود، من در حال بارور شدن بودم. کلمه مثل جنینی زودبارور درونم جان میگرفت. هر چه از روز بیشتر دور میشدم، جنین بیشتر رشد میکرد. میدیدم که دارم پر میشوم. کلمه آن نبود که بدانی چیست. جنینی بود بیهویت. اما بود. حسش میکردم. روزها بود خالی بودم از کلمه و حالا به آنی و به لحظهای درونم جنبشی به دوار افتاده بود. شاید که همیشه بودهام. کمتر پیش آمده که آنچه باید بنویسم را از قبل دانسته باشم. اما همیشه میل به زایشی لذتبخش، به سمت صفحهی سفید میکشاندم. بیآنکه بدانم چه چیزی در انتظارم است. مثل حالا. مثل امروز. آنقدر رشد کرد که از همه چیز دورم کند. به وقت خواندن، حواسم را به حرکت انگشتها روی صفحهی کلید میبُرد. به وقتِ شنیدن، خیالم را به بیرون از پنجره میبُرد. به وقتِ دیدن، میانِ سینهام موج میکوبید. جنین به زایش نزدیکتر شده بود. و به دنبالش نمیرفتم. چرا که کلمه را آنطور که باید نمیدیدم. تصویری از آنچه باید باشد در ذهنم شکل نگرفته بود. کمی درس میخوانم؛ و باد، از پنجرهی نیمه باز نفیر میکشد و جنگلِ خانه را به بزم میبرد. آسمانِ خاکستری با باد خودش را به داخلِ خانه میکشاند. میبینمش. پشتِ پنجره میروم و دریا، کمی دورتر به اسم میخواندم. دریای آبی اتاق. و من که با پیراهنی آبی و رها به دنبالِ موجها میروم. خودم را به آغوش آبیترین دریا میاندازم و جنینم را به آب میبرم. برآمدگی جنین را دست میکشم. پرندهای چموش شده و تُک به دیوارههای دلم میزند. خانه نیست اینجا. کمی دریاست و کمی جنگل. و خورشیدی در میان، و نوایی در سکوت. میانِ جنگل و دریا جنینم را حمل میکنم. و سرانجام وقت زایش است. لمیده زیرِ خورشیدِ شبانه. زایشی بیدرد، اما نامعلوم. هنوز جنین را نمیشناسم. کلمه را مینویسم و هنوز نمیدانمش.
زایشهای قبل، همیشه با درد همراه بود. با جنون. سرگشته و مجنون و محبوس مینوشتم. از آخرین زایش، زمانِ زیادی گذشته. زمانی که به هفته نمیکشد اما سالها دور شده از من.
شنبه، روزِ آغاز و روزِ پایان. استعفا. و خداحافظی. آه که چه سخت است همیشه. حرف میزنم و اشک میریزم. حرف میزنم و بارانم تمام. بارانی بهاری، که سنگین است و سهمگین. اما میدانم که پس از باران، بهار در انتظار نشسته. میدانم که رهایی از اولین قدمها شروع میشود. به خیابان که میرسم باران تمام شده و بهار هست هنوز. اولین قدم. دومین قدم. سومین قدم. با هر قدم، سبکتر و رهاتر. چنانکه پوستِ پوسیدهی تنم، قدم به قدم میریزد و پوستِ تازه، اشارتِ زندگیِ تازه است. خودم را میبینم: دختری بارانی در خیابان از کنار نارونها و اقاقیاها و چنارها میگذرد. با نگاهی خیره و با سکوتی کمشونده. با هر قدم میبینم که تکههایی از تنش جدا میشوند و با باد میروند. بیکه دختر دیده باشد یا فهمیده باشد. تا به خانه برسد، سبزیِ درختها را چشیده، آبی آسمان را بوییده، صدای پرندهها را دیده، و حالا انسانِ دیگریست. و خانه، خانهی دیگریست. خانهایست برای بارور شدن و زاییدنِ مدام. مهیا برای بزمهای زهدان. زهدانی که دوست میگوید باروری روح جهان است. و دختر میداند که بارور است همیشه.
یکشنبه، از دلتنگی بارور شدهام. و مثلِ همهی بارور شدنهام، کنترلِ رشدِ جنین را ندارم. جنینم خودش را به جدارهها میکشد. باید بنویسم از دلتنگی. بنویسم از دلی که فشرده شده. جنینم میخواهد خودش را هرچه زودتر به بیرون بکشاند. لگدکوبم کرده. و شب، قابلهایست که به انتظار نشسته. مقاومت میکنم. در مقابلِ قابله و نگاه خیرهاش که تکهای از تنم را به انتظار پارگی، زل زده. راه میروم. راه میروم. راه میروم. آنها دلتنگ نمیشوند. آنها هیچوقت برای هیچکس ننوشتهاند. آنها ننوشتهاند که دلتنگاند. و سرانجام جدالِ من و جنین به پیروزی جنین میرسد. دلتنگی را باید نوشت. کلمه دلتنگی است. جنین آشناست. مینویسم. میزایم. و نفسی آرام از پسِ زایشی جانکاه. جنین را به آغوش میکشم. نوازشش میکنم. میبوسمش. من مادرم. و مادر همیشه با کودکش مهربان است. او اما مقاومت میکند. هنوز نمینویسد. هرچه میپرسم به بیراهه میکشاندم. و سرانجام کمی که آرام گرفت، زبان به سخن باز میکند: بیمقدمه میگویم که پیوسته به تو میاندیشم. و من و جنین به آرامش میرسیم. نفسهامان آرام میگیرد. و تکرار میکنیم: بیمقدمه میگویم که پیوسته به تو میاندیشم. من و جنین و او، به دریای آبی میزنیم. و کلمه بیمقدمه در تکرارِ پیوسته است: … .
