کولیِ مستِ جاده‌ها

و مرگ، آغاز بود. و من از پاییز آمده بودم. وقتِ مرگِ برگ‌ها. وقتِ مرگ به دنیا آمده بودم و حالا بهار است. وقت تولدِ آن‌ها و وقتِ مرگِ من. در ابتدای هفت سالگی. هفت مرگ و هفت زندگی. ترسیده بودم و فرار می‌کردم. مضطرب و سنگین. همه‌ی دیریافته‌هام توی کوله‌ام. بی‌که برگردم و پشتِ سرم را نگاه کنم. می‌دویدم. و بعد مرگ را دوباره دیدم. همه جا انتظارم را می‌کشید.

خسته‌ام. می‌نشینم. نه نگاهی به پشتِ سر و نگاهی به روبرو. خیره به زمین و کوله‌ی پاره از سنگینی. مرگ هم خسته است. تکیه به من، خیره است به خاک و به کوله. ساکتیم. ساعتی، روزی، شبی، هفته‌ای، ماهی. ساکتیم. یکی باید کوتاه بیاید. و آن یکی مرگ نیست. برای همین ساکتیم. منتظر است. و من دلبسته. یا من یا کوله. دستم به کوله است هنوز. دست مرگ هم. روی دستِ من. به چشم‌های هم نگاه نمی‌کنیم. وقتِ باور است. وقتِ پذیرش. پیرتر از آنم که بجنگم. پیرتر از سنگینیِ کوله. نگاهم برمی‌گردد به پشتِ سرم. به راهِ خاکی گذشته. به قبرهایی که جا گذاشته‌ام. همیشه همین بوده. گریزی نیست. باید گورِ تازه‌ای کند. باید پذیرفت. به سانِ همیشه. باید سبک رفت. اگر که به رفتن است. مرگ دستش را برداشته. در حالِ کندن است. پسش می‌زنم. باید به دستِ خودم باشد. اگر که به مردن است. گورهای دیگر را او کنده بود. این یکی را من. این یکی که بزرگ‌تر است. مشت‌مشت خاک برمی‌دارم. اشکی نیست. دردی هست. او کوله را خالی کرده. کتابی و دفتری و قلمی را کنار گذاشته و بقیه را آماده گذاشته. نمی‌شود سنگین رفت. یکی‌یکی توی گور می‌گذارم‌شان. بی‌که اشکی و بغضی باشد. درد هست اما. تکه‌های وجودم‌اند. جای خالی‌شان دیگر جوانه نمی‌زند. باید گذاشت و رفت. قبول می‌کنم که دیر است. آرزوهام را به آرامی کنار هم می‌گذارم. گوری بزرگ و مرطوب. خاکِ تازه اشارتِ تازه‌ای نیست. خاک فقط پذیرنده است. مشت‌مشت خاک‌ها را برمی‌گردانم به زمین. سنگین نمی‌شود رفت. اشکی نیست و بغضی نیست و درد هنوز هست. مرگ هم. نمی‌گذارم دست به خاک ببرد. همه چیز به پای من است. من قاتلِ آرزوهای خودمم. آن‌ها هم قاتل نیستند. هیچ‌کس نیست. جز من. من که همه چیز را دیر یافتم. زندگی را. آرزو را. نوشتن را. دیدن را، شنیدن را. رفتن را. همه چیز پایِ من است. منم. قاتلِ خودم. خسته از خاک به تخته‌سنگی تکیه می‌دهم که مرگ تکیه داده. ساکتیم. خیره. خیره به خاک. شب است و ابرها می‌تازند. ستاره‌های مقوایی را به خاک سپردم. و آسمان شوریده است.

– سبک رفتن بهتر از نرفتنه.

مرگ است که سکوت را می‌شکند.

– باید بپذیری. وقت رفتن رسیده.

بلند می‌شوم. بی‌که خاک‌ها را از تن بتارانم. دستِ مرگ را می‌گیرم و بلندش می‌کنم. درد را می‌تاراند از تنم.

– آروم برو حالا. ببین فقط. گوش کن فقط. آرزوها سنگینند همیشه.

کوله‌ی خالی را به دوش می‌کشم. اضطرابِ نفس‌ها رفته. برمی‌گردم و تاریکیِ پشتِ سرم را نگاه می‌کنم.

– تا همین جا هم که اومدم خوشحالم می‌کنه. بعد از این کوله همیشه خالی می‌مونه. عجله‌ای نیست. صبح، راهِ تازه‌ست و منظره‌ی تازه. سبک می‌رم بعد از این.

مرگ، خاک‌های روی گور را صاف می‌کند.

– من می‌مونم. سحر، برمی‌گردم. نترس.

پیر، فرسوده و کم‌شده، به شب می‌زنم. کاستن را باید پذیرفت. رفتن همیشه کاستن است. از درون کاستن. شاید شبی، بر بلندای تپه‌ای، مست، برای رهگذری مسافر، قصه‌ی سبکی‌ام را تعریف کردم. قصه‌ی کولیِ مستی که می‌خواست بنویسد. و با بوسه‌ای اندوه را از لبانِ رهگذرِ مسافرِ شب بتارانم. آن‌چنان که مرگ.    

   

Leave a comment