بیدار شدم و بهار رفته بود

نوشتن شاید بیرون از خودِ نوشتن باشد، در نوعی بی‌ترتیبی در زمان‌ها: بین نوشتن و آنچه نوشته شده، بین آنچه نوشته شده و آنچه هنوز باید نوشت، بین دانستن و ندانستنِ معنای نوشتن، شروع از مفهوم خالص و غرقگی در معنا و بعد هم رسیدن به بی‌معنایی.

مارگریت دوراس

از چه چیزی باید بنویسم؟ نمی‌دانم. همه چیز هست و هیچ چیز نیست. اتفاق‌های زیادی افتاده و هیچ اتفاقی نیست. اضطراب بود و حالا نیست. پایان بود و حالا نیست. سکوت بود و هست هنوز و خانه هم. من هم، نمی‌دانم هستم یا نیستم. شاید شبحی از من مانده. نمی‌دانم. می‌دانم ولی باید نوشت. وقت نوشتن رسیده. مثل دیروز که وقت خواندن رسیده بود بعد از نمی‌دانم چند سال و چند ماه. همه چیز در سکوت بود. در رهایی مطلق. نه مدام. یک وقتی بود و یک وقتی نبود. اضطراب هم بود. زیاد هم بود. آنقدر زیاد که به مو رسیده بود. ده دقیقه‌ای برای مردی که دکتر بود و ساکت بود یا شاید حیران شده بود، حرف می‌زنم. یک ساعت‌هایی از روز بیشتر بود. سر وقت. دقیق و وقت‌شناس. بعد کم‌کم ساعت آمدنش را جلو انداخته بود. از ظهر، روزی یک ساعت. تا رسیده بود به همان اول. به صبح. به شروع. بعد دیگر می‌ماند تا پایان. وقت اداری رو به پایان است. اولین قدم و رهایی. بعد قدم‌های دیگر برای دور شدن. آنقدر دور که نزدیک به صدای درختان و خانه‌های مانده از روزگار. رهایی همه جا بود. روی شاخه‌ها و میان درزهای آجری خانه‌های متروک و توی صدای پرنده‌های بهاری. یا اگر آخرِ هفته باشد، در نگاهِ منتظر و تنهای کلاغِ همیشه. همراه این روزها. دکترِ قدیمی، با قرص‌ها راهی‌ام می‌کند. و بعد رهایی تا خانه. کمی بعدتر همه در رهایی هستیم. من و خانه و سکوت و کلاغِ همیشه. مهمان هم آرام آرام می‌رود. دور. و آنقدر رها می‌شویم که کتاب‌ها و داستان‌ها و کلمه‌ها و فیلم‌ها و موسیقی‌ها را همه را آب با خود می‌برد. یا آن‌طور که آن شاعر پیرِ زیبا می‌گوید. بیدار می‌شوی و بهار رفته. رهایی مطلق. هفته‌ای، ماهی، سالی. خواب بودم. گذشته و خواب بودم. و خوابیده بودم روی آب. و می‌رفتم. در سکوت. اضطراب. دریا دوباره توفانی می‌شود. مهمانِ روزها دوباره برگشته. از ظهر. و بعد ساعتی زودتر. و فردا ساعتی زودتر. مثل قبل هم نیست. به چند ساعت و میزِ کار هم اکتفا نمی‌کند. جرات پیدا کرده. با شجاعت برگشته. به وقت اداری قناعت نمی‌کند. پیاده‌روی هم می‌کند. تا خانه. و تا شب. می‌ترساندم حضورش. شب توی خانه می‌گذارمش و فرار می‌کنم. خانه‌ی دوست و الکل و عکاسی. هنوز با دوست‌هام رفیق نشده. و‌بالاخره یک چهارشنبه‌ای، با هم به اتاق مدیر می‌رویم و استعفا می‌دهیم. مجبورم می‌کند. حرف هم که می‌زنم هست. حرف هم که می‌زند مدیر هست. دو ساعتی شاید. بعد هم تا خانه مغزم را می‌خورد. مغزش را می‌خورم. رهایی هم خط برداشته. باد پنجره‌ها و پرده‌ها و گلدان‌ها را با خود می‌برد. می‌برمش پای پنجره. فریب نمی‌خورد. از ارتفاع هراس دارد. من هم. شبِ بعد هم. یک شب قرص‌ها را می‌گذارم روی هره‌ی پنجره. باد هست. همیشه هست. بهار هم رفته خواب که بودم. در آب. ایستاده‌ام روی هره‌ی پنجره، شبی بعدتر. با پرده می‌روم و برمی‌گردم. او نمی‌پرد. می‌ترسد از ارتفاع. می‌پرم من. دستش توی دستم مانده. سفت گرفته‌امش. دوباره رهایی. کلمه‌ها پریده‌اند. کتاب‌ها هم. و من. و او. رهایی پرواز هم نیست. آب هم نیست. هیچ نیست. باید بنویسم و کلمه نیست. زندگی بی‌کلمه نیست. هیچ نیست و همه چیز هست و اتفاقی نیافتاده و هزار اتفاق افتاده. خانه خالی مانده و شرکت خالی مانده و خیابان خالی مانده و من هم. خالی‌ام. از پنجره، از پرده، از دیوار هم رد می‌شوم. و هنوز به زمین نرسیده‌ایم. از پنجره تا زمین هزار سال فاصله افتاده. پرواز هم نیست. رهایی؛ شاید.

Leave a comment