میخواهم شعری بنویسم: آغوشت کجاست؟ دلتای درد اما منتشر شده در رگها. من در تو و تو در من، شعری خواهم نوشت. آبیِ بستر رهایم نمیکند، من در خیال و درد در بستر؛ چنانکه جان رو به سرانجام است. به جستجوی آغوشت شعری میخواهم نوشت و دندانهایی که اندوهم را گاز میزدند را میخواهم یافت. باید در تو گم شد و درد با آن شکل بیپایانش چون شاخههای بید مجنون مرا به بادها و یادها سپرده. میخواهم شعری بنویسم در پناه آغوشت و جلوهای از آن شوم که بُعدی و سفری دیگر را میباید بود. روی پل ایستادهایم به آغوش. درد جاری در اندامهای من؛ به سانِ خونی که آبستنی پا به ماه را به خواب میبرد. و تن که به یاد نمیآورد چگونه به تو عشق میورزیده. میخواهم بنویسم اما بسترِ آبستن به آبی و درد صدایم میزند.