بیش از این نبوده‌ام

هرگز آرزو نکرده‌ام
یک ستاره درسراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبوده‌ام
با ستاره آشنا نبوده‌ام

روی خاک ایستاده‌ام
با تنم که مثل ساقهٔ گیاه
باد و آفتاب و آب را
میمکد که زندگی کند
 
بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده‌ام
تا ستاره‌ها ستایشم کنند
تا نسیم‌ها نوازشم کنند

از دریچه‌ام نگاه میکنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه جستجو نمیکنم
در فغان لذتی که پاکتر
از سکوت سادهٔ غمیست.
آشیانه جستجو نمیکنم
در تنی که شبنمیست
روی زنبق تنم
 
بر جدار کلبه‌ام که زندگیست
با خط سیاه عشق
یادگارها کشیده‌اند
مردمان رهگذر
قلب تیر خورده
شمع واژگون
نقطه‌های ساکت پریده‌رنگ،
بر حروف درهم جنون.

هر لبی که بر لبم رسید
یک ستاره نطفه بست
در شبم که مینشست
روی رود یادگارها
پس چرا ستاره آرزو کنم؟

این ترانهٔ منست
–دلپذیر دلنشین
پیش از این نبوده بیش از این

فروغ

روی خاک ایستاده‌ام. و زندگی را می‌مکم. هرگز بیش از این نبوده‌ام. بارور ز میل، بارور ز درد. بیش از این نبوده‌ام. جز طنین یک ترانه جستجو نمی‌کنم. یادگارها کشیده‌اند و دوست‌شان می‌دارم. بیش از این نبوده‌ام. این ترانه‌ی من است. این ترانه‌ی زیباییِ من است. دلنشین و سخت. و هنوز پوستِ چشمانم از تصور ذرات نور می‌سوزد. و گیسوانم از نفوذِ نفس‌های عشق می‌لرزند. زیرا که مسحورم. زیرا که عشق را دوست می‌دارم. زیرا که زندگی را عاشقم. و هنوز قلبِ زودباورم در کنجِ سینه‌ام متورم می‌شود. و ناتوانم از گفتن. من در پناهِ شب، از انتهای هرچه نسیم‌ست می‌وزم. و می‌دانم لحظه‌ی نماز کدامین لحظه است. در خواب‌هایم به آن‌ها گل‌های استوایی را هدیه می‌هم. و صدای خواهشم را نمی‌شنوند. «با من رجوع کن.» من در جزیره‌های شناور به روی آب نفس می‌کشم. و پروانه‌های بوسه میانِ پیله‌ی لب‌هایم در اندیشه‌ی گریز فرو رفته‌اند. زیرا که دوست می‌دارم ذرات زندگی را، ذرات عشق را. بله خانم فروغ، من هم هرگز بیشتر از این‌ها نبوده‌ام.

Leave a comment