پایانِ زن

زن، برهنه
باد، ناآرام
نه بادی آرام و نه رهگذری صبور
ناآرام چنان‌که باکرگی آفتاب را می‌برد

زن، دست می‌کشد
رازی نیست
ردِ دستی نیست
ریگ‌ها روان

زن، برهنه در باد
میان میل و التهاب
خواب و تاب را برنمی‌تابد
“کلمه نیست”
و زن می‌شنود رازی نیست

زن، برهنه در باد و آینه
دست می‌کشد به تن، به زن
ضیافتی نیست در قلمرو شب
پایان رازهای زن، پایان کلمه بود

زن، برهنه در ضیافتِ باد و آینه و بیابان
دست می‌کشد به تن، به زن، به شب
راز نیست، حرف نیست
زن را بی‌راز، به آب‌ها و خواب‌ها سپرده‌اند
زن می‌داند
زنِ بی‌راز، زنِ مطرود است

زن، برهنه دست بر آینه، بر ریگ، بر باد
زنِ مطرود
پایانِ راز، پایانِ کلمه است
آینه خالی

واقعه را از شب گرفتند
ضیافت را از تن
نیاز را از پیراهنِ گشوده
و زیبایی را از زن.

زن، نازیبا، برهنه، مطرود، بی‌راز
دست می‌کشد به شب، به میل، به التهاب.

Leave a comment