تمایل بیاندازهای به گریه دارم بیهیچ دلیل مبهمی و بیهیچ دلیل واضحی بیهیچ اما مثل یک الهام میدانم که باید گریه کنم برای خودم چرا که سزاوار گریهام گریهای از اعماق ریشهی سرو هزار ساله گریهای از خاک که فقط خاک است و برای او که کلماتش را میانِ بطریِ دربستهای راهیِ اقیانوسِ نادیده کرد و نفهمید که گریهاش را هم لابهلای کلمات دلقک ماهیای بلعید و برای او که تمام راههایش بسته شده و ساعت به خواب رفتهاش را روی میز چوبی اتاق فراموش کرده تمایل یخزدهای به گریه دارم و وقتی به خاک زدم سنگ را دیدم که گریه میکرد و نیمه اناری خشکیده سر به شانهاش گذاشته بود و درخت بهارزدهای سرخی شکوفههایش را به آنها تقدیم میکرد تمایل دریاواری به گریه دارم و وقتی به آینهها نگاه میکنم خشکی تمام صورتم را شکاف داده و چشمهام از اعماق چاهی ناپیدا حباب حباب شده و هرچه سطل میاندازم به سطح حبابها نمیرسد تمایل به گریه دارم بیهیچ دلیلی و باطریِ موبایلم شدهام که با شصت و پنج درصد شارژ خاموش میشود میشوم
