روزها را یادم نیست. شبها را هم. تاریخها را هم. یکی از همین روزهایی که یادم نیست کی بود، وسط روز کاری، کمی که خلوت شده بودم صفحهی سفید را روی کامپیوترم باز کردم و نوشتم: مرثیهای برای خواب. و بعد از آن شب وقت رفتن که کامپیوتر را باید خاموش میکردم صفحهی سفید را دیدم که با همان سه کلمه ساعتها منتظر بوده. صفحه را بستم و کامپیوتر را خاموش کردم و خودم را به خانه رساندم. یادم نیست چه ساعتی. ساعتها را هم یادم نیست. فقط همین چند ساعت پیش را یادم مانده. ساعت خروج از شرکت را که زدم کمی از یازده و بیست دقیقه گذشته بود. یادم بود که پنجشنبه بود و همکارم گفت عیدتون مبارک و گفت: مبعث. اینها را هم یادم مانده. روی مبل دراز میکشم و به خواب فکر میکنم که ناپیداست و فکر میکنم خستگی هم مفهومش را از دست داده. نمیفهمماش. روز نیست. شب نیست. خواب نیست. بیداری نیست. دست نیست. پا نیست. خیال نیست. احساس نیست. از امروز کمی خنده هم یادم مانده. و پریود هم که شدم یادم مانده. و قرصها را هم که بلعیدم یادم مانده. از جان بیخبرم که نمیدانم هست یا نیست. تن به خواب نمیرود. دیشب و پریشب را به مرحمت سنگینتر کردن قرصهای خواب، تن را خواباندم به هر زحمتی که بود. و صبحها به هر زحمتی بود بیدارش کردم. شبها پلکها بستهاند و چشمها باز، و صبحها چشمها بستهاند و پلکها باز. فکر میکنم خوب شد خانه را کمی زودتر تکانده بودم و یادم نمیرود که وقت نمیکنم روتختی و روبالشیها و لحاف را بدهم خشکشویی. ولی یادم هست که وسط این خواب و بیداری ناتمام، که شروعش را یادم نیست، دو بار دندانپزشکی رفتم و تا مدتی درد هم بود. یادم هم هست که روزی یا شبی، توی خیابان، روی نیمکتی که نشسته بودم و خودم را به سیگار سپرده بودم، زنی یک نخ سیگار گرفت و گفت: عشق کردم دیدم سیگار میکشی. تن به خواب نمیدهد خودش را. و نمیخواهم تن به قرصهای خواب بدهم و خواب نیست. به شاعر هم که گفتم شعری بخوان، گفت: ابری نیست، بادی نیست، شعری نیست. و شعر را که نشانش داده بودم باز هم همین را گفته بود و راست میگفت، زیبای برینی نیست دیگر. ابری نیست، بادی نیست، شعری نیست، زیبای برینی نیست. خوابی نیست، بیداریای نیست. جسمی نیست. خیالی نیست. خون ولی هست، و کمی درد، و کمی من، و متنهایی برای هیچ.
