ده روز، دوازده روز یا شاید دو هفته پیش بود. خانهی پ بودم. همین نزدیکی خانهی خودم. خاطرهی مشترکی را تعریف میکرد از دوازده سال پیش که دلیلِ پیشامدش هم خودم بودم. خاطرهی مهمی بود برایم. اما هرچه بیشتر تعریف میکرد بیشتر متعجب میشدم که چطور آن همه جزییاتِ مهم را فراموش کردهام. ترسناک بود. من پ را با خودم به سفری یک روزه برده بودم شیراز و از آن سفر فقط یک صحنه توی ذهنم مانده بود. من طبقهی دوم کافهای در خیابان قدوسی پشتِ میز و پشت به بقیهی آدمها و رو به الف نشستهام. همین. در و پنجرههای چوبی کافه را هم کمی یادم مانده. پ که تعریف میکرد تازه یادم آمد که قبلش همان نزدیکیها توی پارکی نشسته بودیم و من عروسکی هم با خودم و توی کیفم داشتم که همه جا همراهم بود. اسم عروسک را هم الف گذاشته بودم از شدت شباهتش. پ پرسید الف کجاست؟ عروسک را میگفت. و من جوری یادم رفته بود که انگار هیچوقت عروسکِ دیلاق و بنفش و پریشونی به اسم الف نداشتم. حالا هم هنوز یادم نیست که کجا بود که دیگر فراموشش کردم.
همان شب، خانهی پ بود که فهمیدم موجود خطرناکیام. موجودی بیحافظه و بیخاطره. بیتخیلی هم که از خیلی سال قبل کشف کرده بودم. راهکار پ حل کردن سودوکو بود. که خب خندیدم فقط. نمیشد توضیح داد با این کشف و شناساییِ بیماری، آن هم در این زمان و در این سن، دیگر حتا دارو و درمان هم فایده ندارد چه برسد به جدول اعداد.
بعد هم تا برسم خانه تمام فکرم پیدا کردنِ خاطراتِ گمشده بود. باطل. همیشه همین میشود. باطل. شاید فردای آن شب بود یا پسفردای آن شب، که فکر کردم بهتر است روز که تمام شد اتفاقها را در شب بنویسم که فردا که یادم رفت برگردم و بخوانم. اما شب که شد فهمیدم اتفاقهای صبح را هم فراموش میکنم. یعنی نه همهی همه را. بخش بیشتریشان را. پس باید مثلا ساعت به ساعت مینوشتم. که نمیشود. نه فقط وقت و مکانش جور نبود که دیدم وقتی توی تاکسی حرفهای جالبی میشنوم که باید حتما یادم بمانند، تا از ماشین پیاده شوم حرفها زودتر از من پیاده شدهاند و هرچه فکر میکنم اصل جمله و کلمات را یادم نیست.
حالا دیگر خودم را راحت کردهام. که اصلا چرا باید یادم بماند. حافظه به چه درد میخورد. اصلا یک وقتهایی میمانم که آدمها چطور اینهمه حرف و اتفاق را یادشان میماند؟ چطور این حجم زیاد روزها و لحظهها را طی سی سال، چهل سال با خود نگه میدارند؟ مغزشان درد نمیگیرد؟ احتمالا من موجود ترسناکی به نظر آنها بیایم. اما به نظر من هم ترسناک است که آدم یادش باشد که پانزده سال پیش نشسته بوده روی نیمکتی و چه حرفهایی زده بوده یا شنیده بوده. سنگینیِ حجمش به نظرم ترسناک میرسد. بیست سال و چهار ماه و شش روز قبل این جمله را شنیدم. بیست سال و چهار ماه و پنج روز قبل آن حرف را زدم. وحشتناک است. سنگین است. خیلی سنگین.
هرچند من هم حالا سنگینم و از این همه سنگینی خستهام. فکر نمیکنم سنگینی من ربطی به خاطره و حافظه داشته باشد. اما سنگینم. و خسته.
آنقدر سنگین و آنقدر خسته که فقط خواب میتواند دورم کند. چشمهام باز نمیشود. لیوانی آبجو را به زور به خودم خوراندهام که خواب را تضمین برای خودم تضمین کنم. پشتبندش دو نخ سیگار برای تضمین و گیجیِ بیشتر. خودم را تخت و لحافِ آبی میرسانم و میخوابم. ساعت دوازده. چشم که باز میکنم ساعت یک شده و خواب نیست و خستهام و سنگین هنوز. چشم میبندم. باز است. تاریک است. ماشین زباله جمعکنی از زیر پنجره تکان نمیخورد. انگار بولدوزر آورده باشند به شبگردی توی همین کوچه و زیر همین پنجره. ساعت دو. خواب نیست هنوز. بلند میشوم و نیمِ قرصِ خواب را توی تاریکی میبلعم و سیگاری پشتش میگیرانم. دوباره تخت و لحاف. پیامی میرسد. قلبی میفرستم. باید خواب باشم. نیستم. به تلفن دست نمیزنم دیگر. از تخت و تلفن همزمان بدم میآید. مگر همان زمان محدودِ چند ماهه که تلفن را به جای او توی تخت میآوردم. همین. بیداری هست. خواب نیست. ساعت نزدیک به پنج. شب ِ بعد هم همین. لیوانی آبجو. دو نخ سیگار. خوابِ کوتاه. بیداریِ طولانی. قرصِ خواب. سیگار. گیجی و بیخوابی و سپیده که بزند بیدارم هنوز.
روز هم سنگینم. روز هم خستهام. خواب نیست. حتا پنجشنبهی تعطیل و کسل. کتاب توی دستم سنگینی میکند و دستم به نوشتن نمیرود. به تمیز کردن خانه هم. به جمع کردن لباسهای روی دستهی صندلی هم. دستم به هیچ چیز نمیرود. این هم که مینویسم از اجبارِ پر شدگیِ کلمهها و حرفهاست که سنگینم کرده بودند. زبانم سنگین شده. دستم هم. خواب هم نیست. با سنگینی مینویسم. مینویسم که شاید کمی از بارم کم شود. شاید خواب نزدیک شود. و شاید اشک جاری شود. که سنگینم.