امروز گاوها را به خانه آوردم

برف باریده بود یا نباریده بود، چشم که باز کردم خانه را آفتاب برده بود. دانه‌های طلایی خودشان را تا آبیِ ملحفه‌های تازه از راه رسیده هم رسانده بودند. سرم را دوباره زیر آبی‌ها بردم و روی قطره‌های نور خوابیدم. سر که بلند کردم، دلتنگی رودخانه برده بودم نزدیکی نیمکت که چشم‌انتظار و خیره در سکوت با خالیِ قوطی‌ها بازی می‌کرد.

با پیراهن خورشید از آب بیرون زدم و خودم را یله کردم روی میز و ته‌مانده‌ی سیگارِ خیرگی را پک زدم. از زردی پیراهنم بود یا عریانیِ بی‌شرمم که گاوها با آن رسوب قهوه‌ای پرطنین‌شان نزدیک شدند. سنگین و فریبنده و پراغوا.

نور که از آبی‌ها گذشت، برهنگیِ پاهایم را روی سرمای سرامیک‌ها گذاشتم و به خانه برگشتیم. گاوها، یکی با گل‌های زیر پنجره گرم گرفته بود و دیگری لمیده بود کنار کتابخانه و سرش را مثل کبک کرده بود توی جلد سوم هزار و یک شب.

زیر کتری را فندک زدم و دانه‌های کمتر قهوه‌ای و بیشتر سپید را توی لیوان ریختم و سیگار به دست زیر آواز شجریان تکیه دادم به قرمزی مبل و گذاشتم گاوها قلقلکم بدهند و ریسه برویم به دلتنگی آفتاب که به جای برف باریده بود و خانه را برده بود با خود.

Leave a comment