قدیمتر میگفتند بالاتر از سیاهی رنگی نیست. حتما درست میگفتند. بیشتر از محله و شهر نرفته بودند و بلندتر از صدای موذن و جارچی نشنیده بودند. و سیاه همیشه سیاه بود. خون صورتش را پوشانده و بیشتر نمیبینم. بالاتر از سیاهی همیشه سیاهیای زنندهتر هست. سیاهیای کورکننده و کرکننده. ما اما از خانه و محله بیرون نرفته، سیاهی را هر روز و هر شب از منافذ پنجرهها و درها به خوردمان میدهند. کشف مدرن تمدن که جیرهی روزانهی ما از قرن به ظاهر بیست و یک شده. فیلم را باز نمیکنم اما میبینمش. از میان خشمهای به کلمه درآمدهی مردمِ جهانِ ناتوانِ سوم. از دیدن ناتوانم. خاورمیانه در میان دو بیضهی انسانی تنفس میکند. اگر تنفسی باشد. اگر وحوشِ دائمالنعوظ مهلت تنفس بدهند. این بیضهها را حیوان هم ندارد. حیوان کرامتی قابل ستایش دارد. بیشتر از خصلتش نیست. کسی نوشته: دستمالیاش کردهاند. نمیبینم. نفسی نمانده که ببیند. کسی نوشته: پاهای کثیفش را گذاشته روی سینهی زن. نمیبینم. باید به جنگل پناه برد و به آغوش حیوانی وحشی. باید از تمدن فرار کرد. درد چه مفهوم مضحکی شده در تکرارِ پرشوندهی هر روزش. فیلمها را میبینیم و اشکها را میریزیم و سه روز بعد برگشتهایم به زندگی. به غلتاندن سنگ روی کوه که شب دوباره برگردد به ابتدای خودش. به آغاز. در میان راه همسرایان همراهی میکنند. در میان راهِ پوچی. فکر میکنیم در پوچیِ مطلقیم و پذیرفتهایمش. در صحنهای هستیم که هر کسی خود را سیزیف میپندارد. که در ابتدا سنگ سنگین است و میان راه همراه با آواز همسرایان در پوچی لذتبخش خود غرق میشوند و در پایان که سنگ راه آمده را برگشته، در خلسهای آرام پشت سرش به آغاز برمیگردیم. صورتی که غرق خون است. شبیه ندا که غرق خون روی زمین خوابیده بود با چشمانی باز. دختر امروز هم چشمانش باز است. ناتوان از درد کشیدن. ناتوان از فریاد. که بیضهها دوباره بارور شدهاند و دست میکشند به بیجانیِ زنی که غنیمت است در همه حال. و پاها که فشار میدهند سینه را چرا که بیضهها مالک جهانند. سیزیف نیستیم ما که هر روز در تکراری یکنواخت به پوچی به قله برسانیم روز را و سنگهامان را. سیزیف آگاه نبود که سنگش را راه میفرساید و سال به سال سبکتر میشود. سیزیف نیستیم ما. سنگهای ما را چسبنده و مکنده ساختهاند که با هر بار غلتیدن سنگینتر میشود. سنگینتر شدهایم و پوچتر از آگاهی سیزیف به پوچی. چشمهای دختر خون میریزد و چشمهای پوچِ ما اشک. چرا که فردا سنگ سنگینتر شده و ما جز سنگهایمان به چیزی نمیاندیشیم. چرا که بدون سنگ و بدون پوچی خودمان را نمیشناسیم دیگر. آنقدر که اگر کسی از ما گریخته باشد و در خیال رهایی رفته باشد به جهانهای بیبیضه، باز میبیند که سنگش را هم توی چمدانش گذاشته.