رنج که میکشم، کلمه همه جا هست. کلمات دهنده و بخشنده که میل به برونریزی دارند. در آستانهی درد میایستند که رهگذری را به همآغوشی بکشانند. اندوه هر چه سنگینتر، کلمات بیشتر و پرقدرتتر. در اندوه که هستم، کلمه زشت و زیبا نیست. سخت و آسان نیست. هست فقط. همه هستند. در تانگوی ابدی همآغوشیِ برونروندهشان. در رنج و اندوه که هستم، کلمات چون خزههای فرورونده پشت روزنههای سیمانی پوستم خودشان را به دنبال منفذی میپیچانند. و فکر میکنم که اولین شاعر زمین را، کلمات هجومبرنده و برونروندهی اندوه و رنج به شعر رساندند. آنجا که در فقدانِ آنکه باید، چنگ به خاک و سنگ و باران زده بود.
در سرمستی لذت که هستم اما، کلمه در غیابی ازلی است. لذت گیرنده و فرورونده که میریزد در من. در بینهایت من که کالبدی ندارم. که هر چه بیشتر سرشار میشوم، گستردهتر میشوم. گویی هرگز سرشار نبودهام. که هرگز سیراب نمیشوم. کلمه نیست و آنچه هست سکوت مطلق لذت است. روزنههای تشنهی پوستم میگیرند و میبلعند و آرام جاری میشوند. لذت دهنده است و سرشارکننده و کلمه را مجال نمیدهد. که آنچه پُر است را هر کلمهای هرز میبرد. که شاعر در سرشاریاش ناتوان میماند در جستجوی کلمه. پُرم حالا. گیرنده و هنوز ناسیراب.