روز با سقوط آغاز میشود
و شب با بازوانِ تو
و من که آرامم در سقوط
و آرامترم در تو
در تو و نوای شبانهی ارکستر فیلارمونیکت
همچون نتی محزون و رها
بر آرشهی انگشتانت
این سو و آن سو میروم
همچون طنین هزارسالهی اوپرا
کشیده میشوم تا آن سوی زمان
تا آن سوی تنت
و شبی دیگر
با والسِ بازوانت
در مرزهای خیال و واقعیت
به خواب میروم.