در تلاشم برای آرام بودن، در تلاشم برای کنترل خشم و نفرت، در تلاشم برای به دست گرفتن افسار مهر و دلتنگی. اما در این میان داستانهای کوتاه و مینیمال حوادث، افسار اسب سرکشم را پستر میرماند. داستانهای کوتاه دویست کاراکتری چشمانم را تار میکند و قلبم را هر بار از تپش بازمیدارد. خودکشی کودک یازده ساله… . بیشتر از این نمیبینم و نمیشنوم. چطور هنوز نفسم میکشم در بیقلبی این روزها؟ چطور میخوابم و چطور هنوز بیدار میشوم؟ داستانها را من میخوانم و آنها هم. پس چرا قلبها همیشه یک کارکرد ندارند؟ قلب مگر کارش ایستادن نیست وقتِ درد؟ کودک، خودکشی، … . نمیشود. هر شکلی که حساب میکنم نمیشود. تصویر پسرک قاب شده پشت پلکهام و نمیتوانم چشم ببندم و با چشمهای بسته هم هست. مثل نوید که هنوز هست. مثل پدر امیرحسین که هنوز هست. مثل همهی تصاویر آبان و دی که هنوز هستند. خودکشی را از کجا یاد گرفته پسرکی که هنوز معنی مرگ را نفهمیده بود؟ چند شب قبل از خواب به جای برنامهی بازی فردا، به چطور انجام دادن مراسم مرگش فکر کرده بوده؟ با آن دستهای کوچک چطور مرگ را گره زده بر طناب. همین طنابی که در این مملکت فراوان است. طناب مرگ میفروشند سردمدارانش. ما ماههاست از پایان رد شدهایم و در خیال زنده بودن چنگ زدهایم و هنوز بر سر جنگیم که زندگی کردنمان را خاری کنیم به چشم دشمن. تلاشی برای آرام بودن نمیکنم دیگر. من ماههاست آرام شدهام. هر بار با شنیدن داستان مینیمال تازهای آرام میشوم. هر بار مردهام و در خیال زنده بودن ادامه دادهام و هر بار طنابی یادآورم شده که “آنقدر مردهام که هیچ چیز دیگر مرگ مرا ثابت نمیکند.”