اشتباه میکنند که میگویند زندگی تکرارناپذیر است. در تکرار است همیشه. زیباتر اما. با اصالتی که در خود دارد. اصالت را ما با خود حمل کردهایم و آگاه نیستیم. مثل دانهای که زیر خاک مانده باشد سالها و جوانه زده باشد و مرده باشد. نمرده. هست هنوز. نمیبینمش. پستر رفته. بینورتر. هست هنوز که سالیانی بعدتر به اشارهی روزنی از نور، ولو نورسایه باشد، محو و کم، خودش را بالا میکشد دوباره. اصالت زیبایی را که درونمان هست همیشه. زیبایی که همزاد توامان لذت است. و حالا کمی روشنایی. آرام و ملایم. ملایم و آوازی. مدراتو کانتابیه. یا همان گل ارکیدهای که آن دبارد در سینهاش دارد. گاهی میپژمرد و گاهی میشکفد. گاهی زیبایی در دستهامان است و گاهی در نگاهمان. گاهی ناشنوا و گاهی نابینا. اما هست. چیزی هست همیشه. برای لمس کردن. اگر که پستر نرانده باشیمش.
اصرار میکنم که آدمِ واقعیتم. آدمِ لامسه. اما در خیالی زیستهام همیشه توامانِ واقعیت. منی نیست. من اگر هست، حامل اصالت است در رسالتی ابدی. در بیپایانیِ مقصدی ناپیدا. من که ادامهی او بودم. اندیشهی دیگر که زاده بود مرا. بودم قبل از آغاز قبل از آغوش. تن اما ناتوان است گاهی. بار سنگین که بشود هر چه هست و نیست را با هم و یکجا زمین میگذاریم. مثل او که به شکفتن نرسیده سنگینتر شد از توانش و زمین گذاشت. اصالت را و من را و ما را و خودش را، همه با هم. و رفت تا کمی بیاساید. و بعدتر من مانده بودم و ما مانده بودیم و رسالتی که مانده بود و سبکتر شده بود. همان اول اول هم ندیدیمش. سالیانی دراز گذشت تا رسید به آنجایی که او رفته بود و بعد ما شروع کردیم. ادامه دادیم. کمی سبکتر و کمی زیباتر. هزاران سال خستگی از سنگینیاش کاسته و دانهای مانده پی روزنهای روشنایی.
” تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم”
در خیالم من. منی نیست. روزنهای دیدهام و برگشتهام به ذات. به وجود. که از خیال جوانه میزنم. نوری رجوع کرده به من. نزدیکتر شده و آرامتر. نوازشگر است و زمزمهگر و پر از قطرههای کوچک باران. استوار در بستر باد که آغوش گشوده و مأمنی شده چون معبدی برای زایر. زایری که حامل اصالت است. اصالت که همواره یکسان است. در من و در او. در ما که زایریم همه. زیبایی است و نور. جوانه میزنم و در دستانش رهسپار میشوم به ابتدای جسم. در راه هزار هزار سالهمان گاهی روزنهایم و گاهی دانه. توامانیم گاهی، در دیالکتیکی بیپایان در مسیری بیمقصد. رهایی را اگر زیسته باشیم اصالت را به مقصد رساندهایم. به آغازش که زیبایی است و نور. اصالت که خود همان آغاز خود است. “فرصت یگانه بود و هیچ کم نداشت.”