از کلماتِ شاعر
شب فرا رسیده
در هلهلهی مردمانِ ماتمزده
لبخند به لب
به آن سوی شب میاندیشم
چیزی حزنانگیز در توست
و بوی کلماتت
که مانده در انتظاری طولانی
در فراموشی اشیا
و در کشاکشِ دود.
پشتِ پنجرهها
نور در آتش فواره میزند
و کلمه در بیشاعریِ خود
محبوس مانده است
کلمه
که تنپوشِ من بود
در غیابِ آفتاب
و من، دخترِ چون چشمهسار
از سرزمینِ پستِ رخوتها.
آغوشِ گشودهات را
میبینم
در آن سوی شب
و سوسوی حزنانگیزِ
آه، دوستت میدارمهایت را.
در شبی چنین خاموش
این سو
عریانی در انتظار
طغیانِ تن
و انگشتانِ شهوتِ من
و آن سو،
دلتنگ نشدی شاعر؟