همان جنون است. با صورتی دیگر. همان ناآرامی است با کالبدی دیگر. همان که خشم بود و نفرت و فریاد و شهوت. پوست انداخته حالا. تازه و زیبا. میل به زندگی شده با همان ناآرامیِ شهوت. با همان کوبِش به جدارهها، به پوست، به خیال.
نطفه را آگاهانه ساختم. جنین را به تنهایی به مقصد رساندم و حالا در آغازِ کودکی، پا به دیوار میدود و میکوبد. آنها اما بیرون را میبینند. دختری در پوستی که سی و شش سال فرسوده شده. چشمهایی آرام و شاید کمی مهربان یا آنطور که او میگوید: مبهوت. همه یک شکلاند، بُهت شکل دیگر آرامش است.
کودکم ولی هر روز بزرگتر میشود و خستگیناپذیرتر از دیروز. فرسودگی پوستم را نمیفهمد. به دنبال روزنیست برای آغاز. برای آمدن. برای شدن. پیری و تنگیِ کالبدم را تاب ندارد و به خواب هم نمیرود. دشت میخواهد و کوه و دریا و آفتاب. همبازی میخواهد و همرزم و همتن.
هر صبح اما کوبشش را نادیده میگیرم، لباسِ کارمندی تنش میکنم و کودکِ نوپا را مثل کودکِ کار به میان چهارراهها و ماشینها میفرستم. مثل همان کودکانِ یک شبه بزرگ شدهی آویزان از برف پاککنهای دوده گرفته، هر روز یک دستش به کار است و یک چشمش به دور. دور از پنجره و خیابان و دود و دستی که کمک میکند. آنقدر دور که از سراب گذشته و به آسمان رسیده.
هر شب اما خسته و از حال افتاده برش میگردانم به خالیِ خانه و حبسش میکنم به ستایش معبدِ سکوت و انتظار. از کوبش اما هرگز خسته نمیشود. خستهام من ولی. دستم به مهارش نمیرسد. دلم برای زنجیرهایی که قوزک پایش را خراشیده ریش شده.
هر شب با داستانی خیالی میخوابانمش. که روزِ رهایی همین فرداست. همین نزدیکی. به لمسِ چشم بههم زدنی. که تا دشت و آسمان راه زیادی نمانده. که فردا به ابر میرسانمت و به آفتاب. و هر شب خیالم را میشنود و خیال میکنم که باورش کرده. اما رویِ برگرداندهاش را از خودم میبینم. بوسهای بر پلکهای بستهاش. شب بخیر اندیشه.
