صبح از خستگی شروع شده. از کوفتگی. که هنوز سفرِ دیروز تمام نشده و مانده در پاها و شانهها. و سری که هنوز سنگین است. از خستگیِ راه و بیخوابی یا از حرفهایی که نباید شنیده میشدند. حرفها که به صدا تبدیل شدند و دیگر نرفتند و ماندند تا هنوز. هنوز باران نباریده بود و آفتاب چشمهام را میزد که شنیدمشان و بعد هم ابر شد و باران. اولین باران پاییزیِ این مهرِ خالی از مهر. پاییز بارید و من هم پا به پایاش. نیمی اشک و نیمی باران و بعد هم که دیدیم سنگینتریم از بارش، خیره ماندیم و ساکت. از کارخانه که بیرون زدم، حرفها اما نماندند و پا به پام آمدند. تا جاده و تا رودبار و منجیل هم. حواسم میانِ راننده که شیفتهی صد و چهلِ کیلومترشمار بود و سینا که در همان صد و چهل از پسزمینهی سبز و مِهی که فرو رفته بود در سبزیها، اسلوموشن فیلم میگرفت و حرفها، به یک اندازه تقسیم شده بود و من در خیرگی و سکوت. هربار که چشمم به عقربهی روی صد و چهل میخورد خیالم راحت میشد که با کوچکترین برخوردی، هم خودم و هم حرفها هزار تکه میشویم. به تپه ماهورها ولی نباید میرسید و چشم که باز کردم نزدیکیهای قزوین بودیم و به خیر گذشته بود و شب شده بود. حرفها بودند هنوز ولی از تپه ماهورها پنهانشان کردم. همهی سحر نزده بیدار شدنها و به جاده زدنها و شب خسته برگشتنها به شوق دیدن ماهوریِ تپهها بود. سحر دیروز هم.
رسیده بودیم به ترافیک کرج و سینا بیدار شده بود و راننده کلافه از فاصلهای که میان پاهاش و پدال گاز افتاده بود و حرفها هنوز همانقدر سنگین بودند که ظهر، پیش از باران. به حرفهایی فکر میکردم که نگفته بودم. که همینطور اگر بروی، به پیری همخیالِ دایی جان ناپلئون میشوی. که کار، کارِ انگلیسیهاست. سینا فیلمهای شروع جاده را نشانم میدهد و صدایی که روی فیلم میخواند: مرا چشمیست خونافشان ز دست آن کمان ابرو. لبخندی میزنم: امروز تولدش بود. استاد. و دوباره چشمم را میگردانم به جاده و به دایی جان ناپلئون. روی تابلو نوشته: تهران ده کیلومتر و همیشه فکر میکنم چرا ده کیلومتر به اندازه سی کیلومتر کش میآید. چراغهای اکباتان را که ببینم حتما از سنگینیِ حرفها کم میشود. که هر چه به خانه نزدیکتر شوم، به معبدِ سکوت و انتظار، حرفها دیگر کمتر گزندهاند. به سینا میگویم: اونجا کجاست که ماشینهای قراضه و اسقاطی رو انبار میکنن؟ هر دو میدانیمش اما به زبان نمیآید. بیمارستانِ ماشینها؟ خونهی ماشینها؟ به حکیم که میپیچیم سینا میگوید: هنوز داری بهش فکر میکنی؟ ولش کن دیگه. نمیشود. میگویم: تو همکاری، اون اول رفیق بود. اون اگه من رو نشناخته این همه سال، اگه کار، کارِ انگلیسیهاست، پس تموم شده دیگه. میگویم: یه اسمی داشت اون جایی که ماشینها رو اسقاط میکنن، یه اسم خاص؟ میگوید: تازه از فکرش اومده بودم بیرون. و میخندیم.
از جلال میپیچیم به کارگر. میگویم: مهم نیست که اون حرفها زده شدن. مهم اینه که کی زده اون حرفا رو. میگویم: چرا نمیتونم به آدما، به دوستام، به غریبهها حتا بفهمونم که زندگی خیلی سادهست. چرا همه پیچیدگی رو بیشتر دوست دارن؟ وارد زیرگذر تازه راهافتادهای میشویم. یادم باشد اسمش را پیدا کنم. سینا میگوید: زندگی برای منم ساده نیست. نئونهای زیرگذر بیش از حد چشم را میزنند. کمی تاریکی، کمی روشنایی بهتر است. کمی دور، کمی نزدیک. میگویم: نمیفهمم. همه چیز فقط توی چهار عمل اصلی خلاصه میشه. جمع و تفریق و ضرب و تقسیم. بعضیها اما دوست دارن الگوریتم بگیرن و معادلهی سه مجهولی حل کنن و از انتگرال به جواب برسن. تابلوی سرِ چهارراه را میخوانم: کارگر مستقیم میرسد به طالقانی. انتهای طالقانی میرسد به خانه و من هر چه نزدیکتر میشوم آرامترم. میگویم: میدونی جواب ثابته. یکیه. من با جمع و تفرق بهش میرسم. بدون پیچیدگی. اونا ولی دوست دارن همون جواب رو با حد و مشتق و انتگرال و متغیرها به دست بیارن. همهشون هم میدونن از اول که من قبل از اونا به جواب رسیدم. سینا میگوید: همینه دیگه. تو انقدر رفتی جلو که نشستی اون بالا و میگی سادهست. من هنوز پایینم باید هی فرمول حل کنم تا بفهمم که راه سادهتری هم هست. میگویم: رضا رو هم نفهمیدم. بودن بهتر از نبودن نیست؟ طالقانی تمام شد و چراغ قرمزِ سپاه را هم که رد کردیم دیگر همه چیز ساده شده بود. چند قدم تا خانه و لمیدن و روشن کردن سیگار. میگویم: نه. اشکال جای دیگهایه. توی فراموش نکردنِ لحظههایی که زهرآگین بودن. یه نفر اگه گزیده باشه، بقیه هم مار میشن. اشکال خیلی جاهای دیگهست. رسیدهایم دیگر و مجالِ بیشتر گفتن نیست.
کلید در قفلِ در میچرخانم و قدم به خانهای تاریک میگذارم. چراغِ نیمه روشنِ معبد را روشن میکنم و لباسها را که میکَنم یادم میافتد. برای سینا مینویسم: اسمش قبرستونِ ماشینها بود. و چند شکلکِ خنده.
نیمه عریان، لم میدهم به قرمزیِ کاناپه و سیگارم را روشن میکنم. به گلدانها لبخند میزنم و فکر میکنم خانه چه معبد زیباییست.
حالا ظهر است و صبح از خستگی شروع شده و از کوفتگی. خستگی راه و کوفتگی حرفها. حرفها رفتهاند اما مانده بغضی سنگین که پرده پرده اشک میشود و میبلعمش دوباره و دوباره. حرفها اشک شدهاند و سیل در راه است و دستشوییِ شرکت برای شکستن سد مناسب نیست.