تخت‌های اِزمی لنوکس

از درد است که شروع می‌شود. از خراشی کوچک که زائده‌ای را به خود کشیده باشد و مانده باشد و به بلوغ رسیده باشد. زائده‌ی بالغ به چرک رسیده و به آن‌جا که نباید.همه چیز از درد است که کشیده می‌شود. از وقتی که در خاک می‌گذارندش. پیچیده در کتان سفید و از درد رفته. درد را اما می‌گذارد که بماند برای دیگری. برای من که نمی‌فهممش. که دستانی مردانه و سنگین بازوهای کودکی‌ام را بسته‌اند. درد کشیده لابد قبل از رفتن. آن سیاهیِ جا مانده روی سپیدی تختی که ندیدم. رفته و درد را نبرده با خودش. گذاشته که وارثش منم. بزرگ می‌شویم با هم. به بلوغ می‌رسیم. بعد از آن هرچه بود تمنای خواب و رهایی بود. تمنای دور شدن از میراثش. بیست سال، نه. بیست و هشت سال شاید راه رفته‌ام که جا بگذارمش. که خاکش کنم. جا نمانده، اما پیر شدیم با هم. دست‌های کودکی‌ام که خاک را مشت می‌کوبید را دیگر به یاد ندارم. آن گلِ سرخِ توی دستم را هم. بیست و هشت سال از اولین مواجه‌مان، و حالا خو گرفته‌ایم به هم. گاهی یادمان می‌رود کدامیم که از خانه بیرون می‌زند، کار می‌کند، رفاقت می‌کند و هم‌خوابگی. نمی‌دانیم کدامیم که می‌نوشیم و آب می‌شویم. یک شب من می‎‌خوابم و صبح اوست که بیدار می‌شود و یک روز من از خانه بیرون می‌زنم و اوست که برمی‌گردد.
صدای نوید را نمی‌شنوم. هرگز. اما مادرش می‌شوم. نوید را به خستگی خاک سپردند و درد را به میراث برای مادرش. بیست و هشت سال قبل مادر رفت و کودک ماند و امروز کودک رفت و مادر ماند. شکل همیم ما. به تخت‌های اِزمی لنوکس نیاز داریم، به تسمه‌های چرمی و بیهوشی. به دست‌هایی که بسته، فریاد می‌زنند و راهی نیست. بعد از هشت سالگی هرکه از من رفت، به اتاق اِزمی رفتم. که فرقی نمی‌کند شصت و یک سال یا بیست و هشت سال یا دویست و شصت و نه روز گذشته باشد. از همان اولین بار که به تخت می‌خوابانندت و با درد بیدار می‌شوی و با دست‌های بسته، جای من و درد عوض می‌شود. من درونم و درد بیرون. کمی که گذشت درد به درون می‌رود و من بیرون می‌زند. من صورت دیگر درد می‌شود و درد صورت دیگر من. که شصت و یک سال بعد بالشی را بر صورتش بگذاری و آنقدر بفشاری تا رها شود.

Leave a comment