ماموران خیرگی به تماشای پایان

یکی کشته شد. امروز. که هنوز لابد سپیده نزده بوده. خوابم. خوابی عمیق، و خواب می‌بینم. ساعت چهار و بیست دقیقه‌ی نیم‌شب. صدای پاهاشان می‌آید. لخ‌لخِ پوتین‌ها روی سیمان. صداها را می‌شناسد. هر قدمی که به زمین می‌کشند، تاری سفید می‌شود. خوابم. خوابی لابد شیرین. که زهر ندارد. خانه‌ای غریب و آدمی آشنا. لخ‌لخِ پوتین‌ها نزدیک‌تر می‌شود. می‌خواهد بلند شود. دستش را تکیه‌ی سنگینیِ تنش می‌کند. خالی می‌کند از آرنج، و پاها از زانو. آشناآدم صورتش را به گردنم نزدیک می‌کند. هرم نفسش مستم می‌کند. لخ‌لخِ پوتین‌ها به سنگ‌سنگِ کلیدها تبدیل شده. دستش را رها می‌کند. که بلند شدن ندارد دیگر. می‌برند خودشان. بی‌که تو به زحمتی بیفتی. نفس به نفسم می‌گذارد و انگشت‌هاش می‌چرخند روی تنم. کلید، در قفل می‌چرخد و تنش آب می‌شود. ذوب می‌شود. بی‌گناهم. دیگر به زبان نمی‌آید. آمده‌اند دنبالش به بی‌فردایی. به بی‌سحری. تن به تن می‌پیچیم و کمی دورتر لخ‌لخ کنان می‌کشندنش. می‌برندش. که آب شده. تمام شده. از آغوشش رفته نرفته، بیدار می‌شوم. در بی‌زمانی و لامکانی. کمی دورتر ولی زمان رو به پایان است. پایان دیدن و شنیدن. پایان دوست داشتن و نداشتن. می‌برندش به پایان. به بزمی مهیا شده و تماشاچیانی با لبخندهای سیمانی. به خواب می‌روم دوباره. به نیستی و لامکانی‌ای دیگر. همان است دوباره. خانه‌ای دیگر و همان آدم. بی‌آغوش این‌بار. چیزی گم شده که نمی‌دانیم چیست. کسی رفته که نمی‌دانیم کیست. همانیم که بودیم، اما بی‌آغوش. محفلِ بزم خلوت است. مهمان‌ها همان میزبانانند. جلادان سرگردان نیم‌شب، ماموران حمل طناب، سفت کردن حلقه، کشیدن چهارپایه. ماموران خیرگی به تماشای پایان. نفسم در خواب می‌گیرد. تکانی می‌خورم به پهلو. تکانی می‌خورد به پهلوها. به راست، به چپ. طناب می‌خراشد و می‌تراشد. نفس تازه می‌کنم در خوابی عمیق. نفس ندارد از تنگیِ طناب. بزمیان به پاها خیره‌اند که هوا را می‌شکافند. سربه‌زیرترین‌شان چشم دوخته به دمپایی‌های جا مانده. نفس‌ها به پایان نزدیک‌تر شده‌اند. نمی‌چرخد دیگر. نه به این پهلو نه به آن پهلو. خیره شده به سقف که به روشنی می‌زند. به سپیده. خواب و بیدار به آن خانه و آن آدم و آن آغوش فکر می‌کنم. تمام شده و ماموران همیشگیِ بزم‌های این‌چنینی، صحنه‌ی بزم را جارو و سیمان می‌کشند. طناب را و چهارپایه را تا محفلی دیگر از انظار پنهان می‌کنند. سیگاری می‌گیرانم و به لامکانی خوابم خیره می‌شوم. می‌خوابانندش و زیپ را تا بالای سرش می‌کشند. به ساعت کارمندی از خانه بیرون می‌زنم. به ساعت پایان به سردخانه می‌گذارندش.

2 thoughts on “ماموران خیرگی به تماشای پایان

  1. سپیده دمان
    بی گاه
    در میانه درخت و بیشه
    مسافری
    آواز یاس و (نو)امید سرداد

    افسوس چه دور و چه نزدیک

    Liked by 1 person

Leave a comment