از بس که برگشتن نمی‌داند

نشسته‌ام که برگردد. که لحظه‌ای پشت سرش را نگاه کند. ببیندم که لبت کجاست که خاک چشم به راه است. نمی‌بیند. لحظه‌ای هم حتا. پشت سرم را نگاه می‌کنم که برنگشته هرگز. هیچ‌وقت. که برگشتن بلد نیست. دیدن هم. که چشم به در ندارد هیچ‌وقت. نداشته. کسی نایستاده است این‌جا یا آن‌جا. که فراموش‌کار است از بس که برنگشته و ندیده. از ابدیت لحظه گفته بود و لحظه‌ای بعد فراموش کرده بود. شراب را گذاشته بود کهنه شود و بعد هم رفته بود و از یادش هم. نشسته‌ام که بی‌خبر برگردد و برنمی‌گردد. بی‌خبر برگشتن بلد نیست. نبوده لابد. که همیشه پای رفتن داشته نه دل ماندن. چشم دوخته‌ام به راه و شب که تا زانو می‌رسد، تحمل را کوتاه می‌کند. برنمی‌گردد از بس که برگشتن نمی‌داند. پس کجای لبت آزادم کند؟

Leave a comment