جان، دلی‌ست که می‌خندد

آن‌چه از کلمات می‌دانم محدود است. زیاد خوانده‌ام و کمتر به خاطرم مانده. و تقریبا همیشه به این نتیجه رسیده‌ام که تمام دنیای من در صد واژه یا کمی بیشتر، کمی کمتر خلاصه می‌شود. از سال‌ها پیش که اولین کلمه را خواندم تا به امروز، به همین منوال بوده. اول یک کلمه و بعد سالی چهار کلمه، پنج کلمه‌ای به خودم اضافه کرده‌ام و با همان‌ها سر کرده‌ام تا سال بعد و کلمات بعدی.
چه کسالتِ اندوه‌باری.
چه کسالتی و چه اندوهی که وقتی سردم است، فقط سردم است. نه بیشتر و نه کمتر. چه رخوتِ بی‌جانی که وقتی دل‌تنگم، فقط دل‌تنگم. قرمز همیشه قرمز است و آب همیشه باران.
کلماتی هم بودند که حالا دیگر نیستند. کلماتی که با یک نفر می‌آیند و با همان یک نفر هم می‌روند. حالا زمانی دراز است که چند واژه از همان صد و یک واژه، کم شده. مثلا ماه. کلمه‌ای بود برای مهری که در فاصله بود. مهر بود، فاصله هم بود تا نمی‌دانم چند صد هزار کیلومتر، اما من به آن ماه می‌گفتم. مهر بود، در فاصله هم بود اما زیر پوست انگشتانم بود. می‌دیدمش و لمسش می‌کردم. یا حتا جان. جان هم ماه‌هاست دیگر نیست. جان، واژه‌ای بود که وقتی دلم می‌خندید به زبان می‌آوردم. و وقتی خنده‌ام غش‌غشه می‌شد، جانِ جان صدایش می‌کردم. جان که رفت دیگر خنده و غش‌غشه هم رفتند. حالا که هی کم و کم‌تر و می‌شویم من و واژه‌ها، فقط سکوت مانده که دارد بقیه کلمات را هم در خودش غرق می‌کند.
همه چیز همین است که حالا هم هست. حالا که برای نوشتن باید دنبال همین صد و یک واژه بگردم که جمع‎‌شان کنم که متنی بنویسم برای بی‌واژگی. که ساعت‌ها فکر را بچرخانم این طرف و آن طرف که کلمه‌ای آن پشت‌ها ببیند، درش بیارود و خاکش را بگیرد و بگذاردش یک جایی وسط متنی که ناقص‌الخلقه است از بی‌واژگی.
چه سکوتِ رخوت‌ناکی.
سکوت است که مانده. سکوت که فقدان کلمه است. من سکوتم و فقدانم در متنی که معلق مانده میان انگشت‌ها و صفحه‌ی سپید. اما سکوت تاریک نیست و همین خوب است هنوز.

One thought on “جان، دلی‌ست که می‌خندد

Leave a comment