در سکوت میگذرد. در بیحسی. در خلأیی ناپیدا. پیداست. منم. خالیِ کلمات از من. خالیِ من از کلمات. خالیِ من از احساس. از لرزیدن. از عرق کردن. تابستان نیست و زمستان هم. پاییز شاید که برگردد، که برگردم. از خالی، از خلأیی که پیداست و ناپیدا. اما عجیب هم نیست اگر برنگردد، برنگردم. زمستان گذشت و بهار، تابستان هم. آفتاب گذشت و باران هم. تار سپیدی پیدا شد ولی پر از خالی. مثل همهی تارهای سیاه. من جا مانده از من. من در هر فصلی منی از من جدا شده. این منی که مانده را نمیشناسم. اندوه ندارد، لبخندی هم. دردی ندارد، جنبشی هم. من را نمیشناسم. خالیتر شده از دیروز، از دیسال. منها ماندهاند در سالهای از سر گذشته. از سر گذشته و از من نگذشته. سالهای از سر گذشته هر کدام منی را در خود بلعیدهاند. منهایم جا ماندهاند در خلأیی منجمد. در کهربایی که شکستنش از این منِ باقیمانده بر نمیآید. در سکوت میگذرد. در بیحسی. من با من. در خالیِ انتظار. در سنگینی روز و بیرویاییِ شب. خالیِ سنگینی مانده در من.