به پرو پناه می‌آوری

که این‌طور، پس مردم می‌آیند این‌جا زندگی کنند، من که فکر می‌کنم می‌آیند تا بمیرند. || راینر ماریا ریلکه || دفترهای مالده لائوریس بریگه

پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند. || رومن گاری

ریلکه با بدبینی شروع می‌کند، پا که از اتاقش بیرون می‌گذارد سیاهی و دمل چرکی می‌بیند که از در و دیوار بیرون می‌ریزد. حتا در نگاه کردن به کودکی و تازگی هم آن‌چه زائده است به چشمش می‌آید. شهر را جای مناسبی برای زندگی نمی‌داند. شهر را تیمارستان و بیمارستان بزرگی می‌بیند که بیماران و دیوانه‌هایش در هم می‌لولند و تنه‌زنان، دیگری را نقش زمین می‌کنند. کمی که می‌گذرد: “اصل کار زنده ماندن بود. بله، اصل کار همین بود.” و بعد از آن است که آرامش را در صدای پارس سگی پیدا می‌کند و به خواب می‌رود و کم‌کم نگاهش عمیق‌تر می‌شود و “دیدن را یاد می‌گیرم.” نمی‌داند چرا. اما می‌داند که “همه چیز ژرف‌تر در من رسوخ می‌کند.” اما فقط به دیدن عادت می‌کند. چیزی تغییر نمی‌کند جز ترس که بیشتر و عمیق‌تر از قبل شده. چشم‌هایش چرک‌ها و دمل‌ها را با ریشه‌هایشان می‌بیند. ترس تو را عقب‌عقب به خانه برمی‌گرداند. به اتاق. به تنهایی. شهر همین کار را می‌کند. شاید که شهر مدفن خوبی‌ست.

رومن گاری داستان را از زاویه‌ی دیگری روایت می‌کند. آدم‌ها در شهر می‌مانند و پرندگان خود را به ساحلی دوردست می‌رسانند تا بمیرند. شهر جای مناسبی برای مردن نیست. “آن‌جا زندگی‌شان را می‌کنند و این‌جا برای مردن می‌آیند.” آن‌ها در آن ساحل دوردست مالک تنهایی خود می‌شوند. مالک زندگی و مرگ خود. زندگی و مرگ آداب خودش را دارد. اما تنهایی، تنهایی را باید در شهر پیدا کرد و در ساحلی دوردست زندگی‌اش کرد. همان‌جا که گاری از آن حرف می‌زند. از ساحلش و از امواج تنهایی. گاهی مثل موجی آرام و گاهی مثل موجی بلند و سنگین که اگر زود نجنبی یا از سرت می‌گذرد و درخودش می‌برد یا پرتت می‌کند روی شن‌ها و صخره‌ها.

به خودم فکر می‌کنم که هنوز معلقم، زندگی در شهر یا مردن در شهر. هیچ‌کدام. روزها ریلکه‌وار چرک و دمل‌ها را می‌بینم و شب‌ها به پرندگان ساحل دورافتاده در پرو فکر ‌کنم. روزها زندگی را با شهر می‌گذرانم: با همسایه‌ها، با راننده تاکسی و مسافر کناری، با ازدحام اتوبوس و با همکار‌ها و مدیر و پیک و … . و شب‌ها مثل پرندگان پرو “دوباره مالک تنهایی خود” می‌شوم. کمی می‌خوانم، کمی می‌نویسم و کمی می‌نوشم، “البته می‌توان به شعر پناه برد، یا با اقیانوس عهد دوستی بست، به صدایش گوش داد، یا نیز به رازهای طبیعت همچنان اعتقاد داشت. کمی شاعر، کمی خیال‌پرست … به پرو پناه می‌آوری”.   

One thought on “به پرو پناه می‌آوری

  1. بر درگاه خاموش این شب
    کدام اواز جاویدت را
    خواهی خواند
    کنون که نه روز دیگری در راه است
    و نه جهان دیگری …

    با من
    به تاریکی بیا..

    Liked by 1 person

Leave a comment