ما شاد نبودیم، اما شکل غم هم نبودیم. لبهامان خنده نداشت، اما اندوه هم نداشت. چشمهامان برق و درخشش نداشت، اما اشک هم نداشت. نمیرقصیدیم، اما عزادار هم نبودیم. میترسیدیم، اما نمیلرزیدیم.
حالا ولی ماههاست که شکل غم شدهایم و شادی را نمیشناسیم. ماههاست اندوه مثل ریشههای درختی سرسخت توی وجودمان رشد میکند و عمیقتر میشود. ماههاست خنده را فراموش کردهایم و از یاد بردهایم. حالا ماههاست چشمهامان دم به دم خیس میشوند، نه حتی بیبهانه، که بهانه پشتِ بهانه برای اشک داریم و تمام نمیشود. ماههاست رخت عزایی که پوشیدهایم را حتی برای گرفتن غبار هم نمیتوانیم از تنهامان در بیاوریم. رقص واژهی ممنوعه شده و جز برای لرزیدن از ترسهایی که هر روز بزرگتر و سنگینتر میشوند، بدنهامان تکانی نخورده.
رفته رفته شکل غم شدهایم، شکل اندوه، شکل ترس و لرز، شکل اشک. و رنگمان سیاه شده از بس رنگهای دیگر را ندیدهایم و از بس عزادار بودهایم. حالا اگر روزی هم کسی نمیرد باز ما عزاداریم، برای خودمان. از بس شکلمان شبیهتر شده به غم، به اندوه.
ما خستهایم و نیاز به خوابی داریم عمیق و بدون کابوس، حتی بدون رویا.
One thought on “ما شاد نبودیم، اما شکل غم هم نبودیم.”