اندوهِ برف

دیشب خوابیدم که صبح چشمم به سفیدی باز بشه و شد. صبح چشمم به سفیدی باز شد. هنوز و هربار این دونه‌های کوچیک و بزرگ سفید باعث حیرتم می‌شن. هیچ‌وقت تکراری نمی‌شن. برای س نوشتم: یه روز سفیدی سهم ما شد. سیاهی رو بذار برای دیروز و فردا. سفیدیِ امروز از آنِ ما. خیره‌ام به دونه‌های کوچیک و بزرگ سفید و یخی و به ر فکر می‌کنم. همیشه به ر فکر می‌کنم. آهنگ‌های النی کاریندرو توی گوشم و به پنجره‌ی برفی خیره شدم.
همه‌ی روزهای بعد از بیست و پنجم آبان تا همین دیروز، همین امروز یا احتمالا فردا، صحنه‌هایی از فیلم‌های آنجلوپولوس بودن و هستن، با موسیقی متنی از النی کاریندرو پس زمینه‌ی برفی. برف و اندوه و دشت گریان و چشم‌های خیره‌ی اولیسز در ابدیت و یک روز این روزها و لحظه‌های ناتمام.

بیست و نه دی نود و هشت

Leave a comment