
امروز دقیقا سه هفته از روزى كه ما به خيابان ها رفتيم مى گذرد و تقریبا حدود همین ساعت ها بود که بعضی از ماها که هنوز نفس میکشیدیم، بینفس شدیم. ما اول خندیده بودیم و حتی نشسته بودیم وسط خیابان به سبزی پاک کردن و گل کوچك بازی کردن. حتی وسط برف و سرما چای هم ریخته بودیم برای هم. اما ما که عقب تر نشسته بودیم و بیشتر تماشا میکردیم تا بازی، یکهو دیدیم که آنها که جلوتر بودند یکی یکی سرخ میشوند و نفسشان بند میآیند و زمین میافتند. بعضی از ما که کمتر میترسیدند جلوتر رفتند که آنها را از روی زمین بلند کنند، اما بعضیهامان هم ترسیده بودیم و عقب عقب میرفتیم. چند دسته شده بودیم، یک دسته که زورش زیاد بود و با اسلحه جلو میآمد، یک دسته هم که اسلحه نداشت اما به طرف آنها که اسلحه داشتند جلو میرفتند. یک دسته هم ما بودیم که فقط عقب عقب میرفتیم و انقدر عقب رفتیم که به خانههایمان رسیدیم. دستهی اول و دوم آنقدر به طرف هم جلو رفته بودند که صدای به هم خوردنشان تا خانههای ما هم میرسید. اما آن روز برف خوبی هم آمده بود و ما هم خسته بودیم و خوابمان میآمد. سرمان را کردیم توی برفها و خوابیدیم. برف سرد بود اما خبری از صداها نبود. ما کلههای توی برف، برای هم از چیزهایی که دیده بودیم تعریف میکردیم و سعی میکردیم حالت لبهامان تا جایی که میشد رو به پایین باشد. ما خیلی ناراحت و نگران بودیم. اما کمکم صداها به ما نزدیکتر شد و برف هم بیشتر از این برای کلههایمان جا نداشت. چند روز بعد که ما هنوز کلههایمان توی برفها بود احساس گرما کردیم. گرما نزدیک نزدیکتر میشد، تا اینکه یکی از ما که جلوتر بود خبر داد که برفها دارند خونریزی میکنند. ما باز هم عقبتر رفتیم و مجبور شدیم سرمان را از توی برفها بیرون بکشیم. آن موقع بود که دیدیم آنها که روز اول جلو و جلوتر رفته بودند، روی برفها خوابیدهاند و به طرف ما مى آيند و برفها را سرخ و آب میکنند. ما هنوز هم میترسیدیم و نمیخواستیم پاهایمان از برفها سرخ و گرم شود. پس باز هم عقبتر رفتیم. حالا بعد از سه هفته ما هنوز هم عقب عقب میرویم. فقط گاهی برای رفع خستگی استراحتی میکنیم و بین خودمان طوری که صداهامان خیلی بلند هم نباشد شعار مرگ بر نئولیبرالیسم میدهیم. و دوباره راه میافتیم به عقب.
اندیشه شانزده آذر نود و هشت