برزخیم ما

هيچ وقت به اندازه اين روزها و اين شب ها از اين كشور متنفر نبودم. نمى تونم حتى احساس خودم رو بفهمم. نمى دونم ناراحتم يا عصبى يا خشمگين يا نااميد يا متنفر يا خسته يا … . نمى تونم گريه كنم. نمى تونم از دلم بنويسم كه ريش ريش شده يا سيمانى و سنگين. فقط مى دونم ناتوانم. مى ترسم و برزخم. نمى تونم خبرها رو نخونم. نمى تونم فرار كنم. نمى تونم بخوابم. نمى تونم بيدار بمونم. تنهايى ترسناك شده. ديوارهاى خونه ترسناك شدن. حتى از گل هاى توى گلدون مى ترسم. از مرگ مى ترسم. از زندگى مى ترسم. از مستى مى ترسم و از هوشيارى هم. حس زنده اى رو دارم كه توى قبر اسير شده و صداش به هيچ جا و هيح كس نمى رسه. زنده بگور شدم. زنده بگور شدم و مى ترسم.


نوزده دى نود و هشت

Leave a comment