بهم‌ریختگی

حساب روزها از دستش در رفته بود. عصرها هر بار که سر کوچه از تاکسی پیاده می‌شد، تا به انتهای کوچه برسد خانه را مرتب کرده بود. حساب می­‌کرد: لباس‌­ها را که عوض کرد و اولین سیگار بعد از کار را که کشید، کمی چشم­‌ها را می‌­بندد و نیم ساعت بعدترش می­‌افتد به جان خانه و بهم ریختگی­‌هایِ خدا می‌­داند چند روز و چند هفته مانده­‌اش. کوچه تمام نشده، سرش از خانه بهم ریخته‌­تر شده بود.

به خانه که که رسید، لباس‌­ها را روی تخت و صندلی پرت کرد. خودش را به جعبه سیگار رساند. نخ اول که تمام شد به اندازه یک قلپ آب، نفس گرفت و نخ دوم را روشن کرد. چشم­‌ها را بست و باز کرد و یک نخ دیگر آتش زد و چشم­‌ها را بست و باز کرد و یک نخ دیگر. زنگ کوکی موبایلش یادآوری کرد ساعت از 12 گذشته و هفت ساعت وقت داری بخوابی. یک نخ دیگر روشن کرد و چشم­‌ها را بست و باز کرد و یک نخ دیگر و ساعت از یک گذشته بود. از روی موهایش که روی موکت دایره دایره شده بودند گذشت و به اتاق رفت. دسته لباس‌­های روی تخت را روی دسته لباس‌­های روی صندلی انداخت. چشم‌­ها را بست و باز کرد و یک نخ دیگر و ساعت هفت صبح بود.

(تاریخ نگارش: 15 اسفند 97)

Leave a comment