آن منِ دیگر

تقریبا بیشتر تعطیلیِ آخر هفته‌ای که گذشت رو، سریال Counterpart می‌دیدم. سریال چندان قوی نبود، اما موضوعش برای من همیشه جذابه. بیشتر هم بعد از دیدن سریال Fringe این موضوع جذاب شد. هنوز هم خیلی وقتا بهش فکر می‌کنم. اما چیزی که توی سریال کانترپارت پررنگ‌تره، تقابل شخصیت‌های یکسان از دو دنیای موازیه. یا همون همزاد مثلا. فعلا که هیچ موردی درباره اینجور دنیاها و آدم‌ها ثابت نشده، اما این چند روزه خیلی بهش فکر می‌کنم.
فکر می‌کنم اگه یه روز با خودم مواجه بشم، خودِ دیگه‌ای که تمام مشخصات ظاهری من رو داره. اما یه جاهایی زندگی و تجربیاتمون با هم فرق می‌کنه. اولین تفاوتی که دوست دارم داشته باشم با اون یکی خودم، اینه که توی دنیای اون مامانم هنوز زنده است. می‌دونی با فرض همین یه تفاوت خیلی ساده و ابتدایی، خیلی اتفاقات بعدش تغییر می‌کنن. حتما اگه اینجوری باشه اون یکی من خیلی خیلی با من الانم فرق می‌کنه.
ولی موضوعی که بهش فکر می‌کنم، چیزه دیگه‌ایه. فرض کنیم یه روز واقعا برسه که بتونی با خود دیگه‌ای مواجه بشی. و ببینی که یه سری خصوصیاتی رو که تو الان داری اون نداره و یا برعکس. چه اتفاقی می‌افته؟ چه حسی بهت دست می‌ده؟ مثلا من همیشه توی این زندگی رویای این رو دارم که مثل یه کولی زندگی کنم. آزاد و رها و همیشه مسافر. اگه با اون خودم مواجه بشم که داره توی رویای من زندگی می‌کنه، چه حسی بهم دست می‌ده؟ اگه ببینم که اون من دیگه، یه آدمیه با اعتماد به نفس و اجتماعی‌تر از من. یا اگه ببینم اون خیلی زودتر از من، همون اوایل جوونی و اواخر نوجوونی، فهمیده که از زندگی چی می‌خواد و استعدادش توی چی بوده و دنبالشون رفته. اگه ببینم که اون الان یه نویسنده یا نقاش موفق شده، چی؟ یا اگه ببینم اون الان کنار کسی داره زندگی می‌کنه که من یه روز آروز داشتم کنارش باشم، چی؟ (با فرض اولیه‌ی اینکه اون یکی خودم زندگی بهتری داشته باشه، ممکنه اون یکی خودم زندگی بدتر و سخت‌تری رو تجربه کرده باشه.)
اول فکر می‌کردم ممکنه ناراحت یا افسرده بشم و احساس کنم که همه این اتفاق‌ها می‌تونست حق من هم باشه. اما حالا که بهتر و دقیق‌تر بهش فکر می‌کنم. بدون اینکه ذره‌ای با خودم یا دیگری تعارف داشته باشم، می‌بینم من از همین زندگی‌ای که کردم خیلی راضی‌ام. با همه سختی‌ها و رنج‌های عجیب و غریبش. با همه اینکه خیلی دیر فهمیدم می‌تونم نویسنده بشم. نه اینکه الان نویسنده باشم، نه. ولی حالا یه راهی رو شروع کردم که می‌دونم یه روز به اتفاق خوبی منجر می‌شه. راستش توی همین زندگی یاد گرفتم که تلاش کردن برای رسیدن به رویاهام، هرچند دیر. توی همین زندگی فهمیدم که مهم نیست به کجا می‌خوام برسم، مهم اینه لذت ببرم.
حتما برای اون یکی خودم خوشحال می‌شم اگه اتفاق‌های زیباتری رو تجربه کرده باشه. اما منم حالم خوبه. می‌دونم که هنوز توانایی این رو دارم که دنبال رویاهام برم. تنها چیزی که می‌دونم افسوسش رو می‌خورم نسبت به اون یکی خودم، همینه که اون با مامانم بزرگ شده. این همیشه افسوس من خواهد بود.
شما هم به این موضوع فکر کنید و ببینید چقدر با اون یکی خودتون تفاوت دارین و چه حسی در این مواجهه ممکنه داشته باشید.

Leave a comment