حالا هر چی سعی می‌کنم یادم بیاد که دیدمش و بغلش کردم و بوسیدمش، یادم نمیاد.

بوشهر بودم و تصویر شروعش جایی بود کنار ساحل و قبل از گرگ و میش. عطر دلنشین و حس خوبی توی فضا می‌چرخید. درست یادم نیست که چی شد، یا کی بود که با عجله خبر آورد که اون زنده‌ست و همه‌ی این سال‌ها جایی بیرون از شهر، مخفیانه زندگی می‌کرده. شاید هم عجله نکرده بود، درست یادم نیست. اما یادمه همون‌جا بود که تصورش کردم، بدون هیچ جای زخمی و با لباس بلند و گشاد سفید. یادمه همون‌جا بود که فهمیدم چقدر بعد از این همه سال هنوز دلتنگشم. نمی‌تونم اون شیرینی و حس خوب رو توی کلمات بگنجونم. حس کردنیه، با نوشتن و خوندن چیزی نمی‌شه ازش فهمید.
یادمه باید عجله می‌کردم که خودم رو بهش برسونم. آدم‌هایی که از قبل خبر داشتن، گفته بودن حال خوبی نداره و ممکنه هر لحظه تمام کنه. آدرسی ازش نداشتم، اما می‌دویدم که زودتر ببینمش. می‌ترسیدم این بار هم نتونم ببینمش و رفته باشه. انقدر ذوق و شوق دیدنش رو داشتم که نمی‌خواستم با فکر کردن به اینکه چرا بقیه خانواده همه‌‌ی این سال‌ها به من حرفی نزده بودن، حال خودم رو خراب کنم. حالا گیریم بیست و شش هفت سال از اولین باری که مرد، گذشته باشه و من همیشه دلتنگترین بودم. یادمه فقط می‌خواستم خودم رو بهش برسونم و بغلش کنم. می‌ترسیدم بازم دیر برسم. حالا نمی‌تونم بگم حسم چقدر عجیب و شیرین بود.
وقت نداشتم از خاله‌ها ناراحت باشم که بازم اون رو ازم مخفی کردن. راستش اونا همه‌ی اون بیست و شش هفت سال رو هم هیچ‌وقت حاضر نمی‌شدن خیلی ازش حرف بزنن. یعنی تا می‌خواستی ازشون بپرسی چه خاطره‌ای از اون یادتون میاد، می‌دیدی که به جای اینکه حرف از دهن‌شون بیرون بیاد، از چشماشون آب می‌اومد. بعدش هم که همیشه کارشون انکار بود.
یادمه که یه نفر باید من رو می‌رسوند خونه‌ی اون که بیرون از شهر بود. داشت دیر می‌شد و هیچ‌کس نگران نبود که ممکنه دوباره بمیره. اما من می‌ترسیدم. باید خودم رو زودتر می‌رسوندم، اما کسی حاضر نمی‌شد آدرس اونجا رو بهم بگه. گاهی هم از فکرم می‌گذشت که چرا اون این همه سال نخواسته بود ما رو ببینه؟ اما شوق دیدنش اجازه نمی‌داد به اینکه چقدرازش ناراحتم، فکر کنم. توی راه جلوی چشمم می‌دیدمش با صورت روشن و لباس بلند و گشاد سفید که منتظرم بود.
می‌خواستم به همه بگم، یادتونه من همیشه می‌گفتم مامانم زنده‌ست و یه نفر دیگه رو به جاش توی کفن پیچیدن و روش خاک ریختن. وقت نداشتم. بهشون نگفته بودم که چقدر اون سال‌ها منتظر بودم یه روز پشت در مدرسه ببینمش که برگشته. اونا که باور نمی‌کردن، گفتنش هم سودی نداشت. اما حالا می‌فهمیدن که من از همون اول با اینکه ندیده بودمش اما حس می‌کردم که زنده‌ست. شب شده بود و هنوز نرسیده بودیم. می‌ترسیدم که دوباره بمیره و نبینمش. ولی خوشحال هم بودم، خیلی خوشحال. همین که بعد از بیست و شش هفت سال می‌خواستم ببینمش… . نمی‌تونم اون جور که باید حسم رو توصیف کنم. اصلا به نظرم هیچ حسی رو نمی‌شه توصیف کرد.
حالا هر چقدر سعی می‌کنم یادم بیاد که دیدمش و بغلش کردم و بوسیدمش، یادم نمیاد. یعنی فقط یادمه نیمه‌های شب بود و پتو از روم کنار رفته بود. هر چقدر هم سعی می‌کنم یادم بیاد این تصویری که ازش مونده مال زمانیه که رسیدم خونه‌ش و دیدمش، یادم نمیاد. فقط یادم میاد از صدای جیغ خودم بیدار شدم.

Leave a comment