حرمان

برای سال نود و هفت یک اسم انتخاب کردم؛ حرمان. باید یک جایی، امسال را یادداشت کنم، که سال‌ها بعد یادم بیاد همه چیز از کجا و کدام نقطه شروع شد. از همون روزهایی که هر کجا که می‌رفتی، حرف از گرونی و دلار و مهاجرت بود. حرمان، از همون اوایل سال، اواخر بهار شروع شد. همون روزهایی که کم‌کم آدم‌ها، ته مانده‌ی امیدشون رو برداشتن و انداختن توی چمدان و کوله پشتی، قید شهر و خاطره و خانواده را زدن و رفتن. رفتن، چون نباید باقیمانده‌ی شوق زندگی‌شون رو اینجا از دست می دادن. باید زندگی کنن. و وقتی که میری کم‌کم باید باورهای سنتی رو تغییر داد، باید به خودت بقبولونی ” این ریشه‌ها که این همه سنگش را به سینه می‌زنی در خودِ آدم باید باشد، نه در آب و خاک یا آداب و مناسکی که به آن‌ها عادت کرده‌ایم. “

اینجوری شد که سال‌ها بعد با خودت مرور می‌کنی: از اوایل تابستون همون سال بود که موج مهاجرت‌ها شروع شد. از هر خانواده که می‌دیدی، یکی بار سفر بست و رفت. سخت بود، هم برای ما که مونده بودیم، هم برای اونا که می‌رفتن. باید وقت خداحافظی چشم‌هات رو پنهون می‌کردی که مسافرت سنگین نره.
اولین مسافر من درست نیمه‌ی مهر ماه همون سال رفت. بدون بدرقه، بدون خداحافظی: “روزای سختی در انتظارمه، اما می دونم خیلی بهتر از وضعیتیه که توی ایران تحمل کردم.” اون روز آسمون پاریس، پاییزی و ابری بود، با دسته پرنده‌هایی که توی آسمون می‌چرخیدن. اون روز نه چشم‌های ورم کرده‌م رو دید، نه صورت خیسم رو، ولی صدای گرفته‌م رو شنید: “ناراحت نباش و خوشحال باش. خیلی خوشحال، بیشتر از همیشه.” خوشحال بودم، اینجا اگه می‌موند، تا حالا تموم شده بود از خستگی و تحمل و حباب‌های لحظه‌ای امید.
چند ماه بعدتر مسافرهای دیگه‌ای رو بدرقه کردم، به یه کشور دیگه و یه قاره دیگه، که پاره‌های تنم بودن و باقیمونده‌های جونم. مسافر پاریس حق داشت که بی خبر رفت، بدرقه و خداحافظی قسمت سخت ماجرا بود. خواهر کوچیکه نباید با دل سنگین می‌رفت. باید چشمام رو مخفی می‌کردم تا از گیت خروجی دور و دورتر می‌شدن. کارن توی بغل مامان و باباش، برای خاله اندیشه دست تکون می‌داد و چه خوب که هنوز هم “دوری” براش تعریفی نداره. اون‌ها هم ریشه‌هاشون رو برداشته بودن و می‌رفتن که هوای تازه رو نفس بکشن.
این روزها مدام از خودم می‌پرسم: اون‌ها که رفتن مهاجرن یا من که موندم؟ و باز به خودم جواب می‌دم: چه فرقی می‌کنه کی رفته باشه و کی مونده باشه. وقتی دوری، مهاجری. وقتی یکی این طرف باشه و یکی اون طرف، هر دو مهاجریم.

(تاریخ نگارش این مطلب 26 اسفند 97 است)

Leave a comment